Monthly Archiv: سپتامبر, 2018

هنرچیست؟

تعریف هنر

هنرچیست؟ زیبایی چیست؟ هنر و زیبایی شناسی چه نقشی در زندگی ما ایفامی کنند؟ آیا برداشت برای یک هنرمند از زندگی با برداشت یک انسان عادی یک است؟ این ها همه سوالاتی است که پاسخگویی به آن مفهوم هنر و زیبایی شناسی وکاربرد آن را بر ما روشن و معلوم می سازد. ادبیات و هنر از پدیده هایی است که همواره نقشی مؤثردر زندگی انسان داشته و از دیرباز مورد نظر فلاسفه، اندیشمندان و مربیان بوده است. چنان که مکاتب گوناگون فکری، سیاسی و اعتقادی هنر را به منزله وسیله ای کارآمدجهت توسعه مفاهیم و معارف مختلف درجامعه دانسته و آن را درپرورش انسان به گونه ای متناسب با هدفهای خودبه کارگرفته اند. البته دربیان عوامل و علل اصلی پیدایش هنر، تفاوت نظر وجود دارد؛ چنان که گروهی خاستگاه هنر را همان نیازهای اجتماعی، و براساس تکامل ابزار تولید و روابط تولیدی و اجتماعی می دانند و عده ای به غریزی بودن هنر و ارتباطش با تمایلات و احساسات درونی انسان تأکید می ورزند. به هرحال غالب صاحب نظران بر این واقعیت اتفاق نظردارندکه هنر از قدیمی ترین پدیده های انسانی و اجتماعی بوده، در دوره های مختلف و فرهنگ ها و جوامع گوناگون وجود داشته و در مراسم مذهبی و اجتماعی نقش بارزی راعهده داربوده است(میرزابیگی،1390: ص15) .

لفظ هنردر زبان سانسکریت از دو کلمه ی ” هو ” به معنای نیک و هرچیزخوب و نیک که فضایل وکمالاتی برآن مترتّب است                   و ” نر یا نره ” به معنای زن و مردتشکیل شده است. این واژه وارد زبان فارسی شده و در اوستا به شکل ” هونر ” آمده که ازصفات اهورامزدا به معنای نیک و خوب است. درفارسی میانه یا پهلوی و پس از آن در دوره ی اسلامی، به صورت هنر و به معنای انسان کامل و فرزانه و هم به معنای کمال وفضیت آمده است. درلغت نامه ی دهخدا ” هنر ” به معنای علم، معرفت، دانش، فضل، فضیلت، کمال، کیاست، فراست و زیرکی است(شریف زاده، 1378).

تعریف هنرعمومی ازدیدگاه محققان، امرپیچیده ای محسوب می شود و معمولاً این هنربه ” اقدامات بصری هنرمندانه تهیه شده برای سایت های باز و در دسترس عموم ” اطلاق می گردد(ایتون[1]،1990). مدافعان شکل گیری هنرعمومی به طور مداوم آن رابه            عنوان ابزاری برای انسانی ترکردن محیط های ساخته شده، افزودن معنابه منظره های انتزاعی و تبدیل” فضا” به ” مکان ”                   معرفی می کنند(هوبارد[2]، 2003) .

صاحب نظران و اندیشمندان مختلف، تعاریف گوناگون را در مورد هنر ارائه کرده اند. در واقع هریک از آنها بر اساس جهت گیری های فکری وفلسفی خودبه توصیف خاصی از معنا و مفهوم آن پرداخته و در صدد بوده اندکه مشخص سازندکه اساساً، قلمرو هنرها، واجد        چه شرایط و ویژگیهایی می باشندکه سایرقلمروهای زندگی انسان از آن بی بهره بوده و باعث تمایز بین آنهاشده است. به همین دلیل یک مسئله اساسی برای زیبایی شناسان تعریف هنربوده است. به عبارت دیگرمشخص کردن این که هنرها چه چیزی را دارا           می باشندکه قلمروهای معرفتی دیگر فاقد آنند و نیز این که چگونه هنر در امور و فعّالیّت های مختلف ایشان عمل می کنند              (امینی، 1384: ص1).

برخی هنر را انتقال احساس به دیگران می دانند، ولی این تعریف یک نگرش سطحی به هنر است، زیرا احساس از راه های زیادی قابل انتقال است، کلاً باگریه کردن هم می توان احساس خود را به دیگران منتقل کردپس بایستی گریه کردن نیز هنرتلقی شود، درحالی که این طورنیست. هنربرخاسته ازفطرت پاک بشراست و می تواندبه اعماق وجود انسان نفوذکند. هنرامری است که بیشتر به” تناسب”         و بلکه به موزون بودن کارها نظردارد. پس موضوع و قصد هنر ایجاد جوهرۀ “حسن” و ” لطف ” است که هردو تعبیری ازجمال هستند و درنهایت به ” کمال” نزدیک می شوند(کیومرثی، 1389: ص20).

هنرکوششی است برای خلق زیبایی، برای این که در مجاورت عالم واقعی، آمالی و مملو ازنقشها و احساسات بی شائبه، خلق می گردد؛ هنرشکننده سدهایی است که میان آدمیان و ملل به وجود آمده، قادراست روزی همه را متّحدکند وکمک مؤثری برای تشکیل یک تمدن هماهنگ باشدو وسیله ای گرددکه نزدیکی و هماهنگی بیشتری میان انسان و طبیعت و وجوه انفرادی و جهانی ایجادنماید(سبحانی نژاد، 1385) .

هنرمقوله ای است پیچیده و درعین حال مملوس و شناخته شده که از دیرباز، یعنی از آن هنگام که انسان خود و محیطش را شناخت، به عنوان رکنی از ارکان زندگی مطرح بوده است. هنرهمواره به یاری انسان شتافته است، چه آن زمان که انسان اولیه بر دیوار غارها برای خود راهی یافت تا ازطریق آن به مقابله باضعفها و ناآگاهی های خویش بپردازد و یا بر ترس از فنا و نیستی غلبه کند و چه اکنون که انسان در دنیایی از اضطراب و نگرانی ها دست و پا می زند(غفاری، 1364) .

کانت[3] هنر را ملازم با آزادی می داند و معتقداست که عنوان هنر را بایدبه چیزهایی اعطاکردکه به آزادی به وجود آمده اند؛ یعنی مخلوق اراده ای هستندکه برهان و منطق هادی آن است. به زعم جان لنکستر هنرقسمتی از نیروی خلاقیت انسان است که وی از طریق آن با دیگران ارتباط برقرارمی سازد(قطبی، 1352).

هنردربرگیرندۀ بخشی ازخلاقیت هنری است که درآن فردبا استفاده از ابزار هنری و صنایع دستی به بیان عواطف، احساسات و عقایدخویش نسبت به محیط اطراف خود- که از طریق حس بینایی دریافت می شود- می پردازد. چگونگی این بیان و انتقال تجارب،        به میزان تبحر و هنرمندی فردبستگی دارد(لنکستر[4]، 1373) .

به اعتقادبرخی صاحب نظران( پیتری[5] 2001، آیزنر[6] 2002 ، دیسون[7] و گالاس[8] 2003، هندریک[9] 2004 ) هنر، زمینه ای مناسب برای ارتقای توانایی های شناختی چندگانه نظیراستدلال پیچیده و حل خلاقانه مسئله دریادگیرندگان محسوب می شودکه آن را به عنوان زبانی دیگربرای یادگیری معرفی می کند، و به عنوان یک سکوی پرش برای رشدسمبولیک یادگیرندگان به حساب می آورد (یانگ[10] ، 2005: ص1) .

هنرها به دانش آموزان می آموزندکه مسائل می توانند بیش از یک راه حل داشته باشندوپرسش ها نیز می توانندبیش از یک پاسخ را به همراه داشته باشند. ازطریق هنرها، این مفهوم دریافت می شودکه کارهای خوب با شیوه های مختلفی قابل انجام است (آیزنر، 2002) .

نکته ای که دراین تعاریف حائز اهمیت است بیانگراین مسئله است که عامل اصلی درخلق آثارهنری تجربیات یک هنرمند است  که باعث خلق آثارهنری می شودیعنی یک نقاش تصویری را ازطریق قدرت تخیل خود تداعی کرده است که انسانهای دیگر از تجربه آن عاجزند و انسانهای دیگر ازطریق خلق آثارهنری که توسط هنرمندان تولیدمی شود می توانند به این تجربیات دست پیداکنند.                پس می توان این گونه نتیجه گیری کردکه هنر هم مانندزبان یک وسیله ارتباطی درمیان انسان هاست و تفاوت عمده این دو در این نکته است که زبان از فکر و اندیشه برای ارتباط مدد می گیرد ولی هنر از احساسات و تخیل.

[1] – Eaton

[2] – Hubbard

[3] – Kant

[4] – Lancaster

[5] – Pitri

[6] – Eisner. E

[7] – Dyson

[8] – Gallas

[9] – Hendrick

[10] – Young

طبقه بندی انواع مواد مخدر از دیدگاه روانشناختی

تعریف اعتیاد

اعتیاد از جمله مفاهیمی است که تعاریف متعددی ازآن ارائه شده است که در ذیل به برخی ازآنها اشاره         می گردد.

اعتیاد یک بیماری مزمن، یک اختلال عودکننده و اکثراً شبیه بیماری قند و بیماری فشارخون می باشد و       نمی تواند به طور  مؤثردر مدت طولانی با پشتیبانی پیگیرتسکین داده شود(بختیاری، 1390).

به طورمتعارف، اعتیاد برای شناسایی رفتارهای خود مخرب به کار می رود که شامل مؤلفه هایی دارویی است. این واژه مختص کسانی است که گرفتارجسمی به یک یا بیش از یک داروی غیرقانونی هستند. این تعریف شامل هوس کردن شدید به مواد، و نیاز به مواد بیشتر برای کسب همان اثر قبلی است(دی کلمنته[1]، به نقل از  دی کلمنته، 2003). اعتیاد عادت اکتسابی است که زمانی ظهورکرده و خاموش کردن آن حتی در مواجهه با پیامدهای بسیارمنفی چشمگیرآن استواراست. و یا “وابستگی”حالتی است که الگوی رفتارشامل کنترل ضعیف قربانی است که با وجود بازخورد منفی ادامه دارد و اغلب به نظر می رسدخارج ازکنترل باشد(دی کلمنته، 1994، به نقل از دی کلمنته، 2003).

 مصرف موادمخدر

موادمخدر و داروهای غیرمجاز برای تغییرحالات احساسی، فرار از ترس و تفکر میل و ادراک و روابط اجتماعی و یا کاهش درد مصرف  می گردد. متأسفانه، بر خلاف آنچه که مصرف کننده ممکن است به دنبال آن باشد، تمام تغییرات خوشایند و یا مضرنیست. این عدم تأثیر، به خصوص وقتی مصرف این مواد استمرار پیداکرده و مقدار مصرف روزانه آن افزایش می یابد و استفاده از آن به صورت یک عادت در                      می آید، بیشترمشهودخواهدبود در چنین حالتی احساسات دردناک تر شده، فکر متشنج تر گردیده و ترک عادت سخت تر می شود. تمام کوشش فرد و هدف او به  تهیه متعدد بیشتری از مواد متمرکز شده. روابط اجتماعی بسیارکمترشده و یا قطع می گردد و تمام عشق او در مواد و تمام نفرتش در تأمین کردن آن خلاصه می شود. موادمخدر مصرفی در نقاط مختلف جغرافیایی دنیا متفاوت است ولی این ازهرنوع که باشد بر تمام گروهای اجتماعی و اقتصادی راه دارند. موادکشیدنی، قرص خوراکی به تزریقی و استشناقی هستند. موادمخدرتفریحی به دلیل تغییراتی که درکار مغز ایجادمی کنند مورد استفاده قرارمی گیرند. و متأسفانه         می توانند بعد از برطرف کردن اثرمخدر، ضایعات دائمی در مغز بر جای گذارند. ازآنجایی که درمان اعتیاد اغلب با ناکامی رو به رو می شود باید در این زمینه به پیش گیری توجه بیشتری نمود                                (رفیعی فر وآقاجانی، 1389 ).

مصرف کنندگان توسط مردان همجنس باز و افراد دوجنس گرا اغلب با رفتارهای اجتماعی و جنسی آنها ترکیب می شود و درمان را مشکل می کند. ماهیت خاص این آسیب شناسی، شرایط خاصی را برای بیمارفراهم می کندکه با شرایط درمانی افراد دارای گرایش به جنس مخالف متفاوت است. به علت وجود این شرایط، بیمار درگیری کمی در درمان دارد و ممکن است اوایل درمان، از درمان خارج شود. موفقیت در درمان این گروه، به علت اینکه رفتارجنسی این بیماران، باعثHIV می شود اهمیت خاص دارد(راوسون، 1995). چالش های بالینی بااین گروه از بیماران و راهبردهایی برای بهبود پاسخ های درمانی اخیرا مطرح شده اند(فیشر[2]، 1991).

مواجهه طولانی مدت بارویدادهای استرس زای زندگی همچون سوء استفاده جنسی و جسمی با افزایش استعمال دخانیات، الکل و سایر مواد در ارتباط است(بختیاری، 1390).

اماکاملترین تعریف که مورد پذیرش متخصصان روانپزشکی  و روانشناسی می باشد توسط انجمن روانپزشکان آمریکا ارائه گردیده است. و از اعتیاد درDSM  تحت عنوان اختلال وابستگی به مواد تعیین و تبیین               می گردد. طبق تعریف مورد توافق روانپزشکان و روانشناسان”اختلال وابستگی به مواد”مجموعه علائم شناختی، رفتاری  و روانشناختی است که الگوی  از تکرار و بروز عوارض  تحمل، ترک اعمال اجباری راه  به همراه دارد (بختیاری، 1390).

ملاکهایDSMIVTR[3]

به  طورسنتی برای این که تعیین شودآیاکسی  به ماده ای معتاد است، پیدایی یک نشانگان ترک جسمانی ضروری بوده است. برای مثال چندین سال قبل تصور نمی شد که کوکایین اعتیادآور باشد، زیرا برای مصرف کنندگان آن در مدت پرهیز از مصرف این دارو، دچار نشانگان ترک آشکار نمی شدند امروز علایم جسمانی اعتیاد هنوز هم ضرورت دارد ولی برای تشخیص ضروری نیستند.

این ملاک ها سه ویژگی اساسی دارند:1.فقدان کنترل بر مصرف مواد 2. اختلال در عملکرد روزمره و مصرف مستمرماده، به رغم پیامدهای نامطلوب 3. سازگاری جسمانی یا هیجانی ماده، مثلاً ایجادتحمل یا نشانگان ترک.

بین سوء مصرف مواد و اعتیادتفاوت وجود دارد. مصرف ماده ای که خلق و رفتار را تغییر می دهد لزوماً سوء مصرف مواد تلقی نمی شود مگر آنکه عملکرد مصرف کننده را به  طرزی منفی تحت تأثیر قرارمی دهد. مشکل فردفقط موقعی اعتیادتلقی می شودکه نشانه های مرضی جسمی ترک یا تحمل نسبت به ماده مخدر وجوددارد (بهاری، 1388).

طبقه بندی انواع مواد

در حال حاضر در بخش وابستگی  و سوء مصرف مواد، واژه مواد می تواند به یک داروی قابل سوء مصرف، داروی تجویزشده یا یک سم اطلاق شود. مواد بحث شده به چندگروه طبقه بندی شده اندکه               عبارتنداز: موادافیونی[4]، کندسازها، موادمحرک[5]، توهم زاها(راهنمای تشخیصی و آماری اختلالهای روانی، 2000؛ مترجمان، نیکخو،آوادیس یانس، 1381).

موادافیونی

موادافیونی شامل افیونهای طبیعی(مانندمورفین)، افیونهای نیمه صناعی[6](مانندهرویین) و افیونهای مصنوعی[7]دارای عمل شبیه به مورفین(مانندکدیین، هیدرومورفین، متادون، اوکسی کدون، مپریدین و فنتانیل) است. داروهایی مانند پنتازوسین[8] و بوپرنورفین نیز که هر دو تاثیرات موافق(آگونیست) و مخالف(آنتاگونیست) افیونی دارند، از این طبقه مواد محسوب  می شوند زیرا ویژگی های موافق آنها اثرات فیزیولوژیایی و رفتاری مشابه آگونیستهای افیونی کلاسیک ایجاد می کنند. موادافیونی را به عنوان داروهای درد زدا، بیهوش کننده، ضداسهال، یا ضدسرفه تجویز می کنند. هرویین شایعترین داروی مورد مصرف در این گروه از مواد است و معمولاً به صورت تزریقی مصرف می شود ولی در این حال وقتی هرویین بسیارخالص در دست باشدآن را دودکرده یا “استنشاق”        می کنند. فنتانیل را تزریق می کنند ولی موادضدسرفه و ضداسهال را به صورت خوراکی مصرف می کنند و سایرموادافیونی نیز هم به صورت تزریقی و هم خوراکی مصرف می شوند(راهنمای تشخیصی و آماری اختلالهای روانی، 2000؛ مترجمان، نیکخو، آوادیس یانس، 1381).

موادآرامبخش، خواب آور یا ضداضطراب

موادآرامبخش، خواب آور یا ضد اضطراب شامل بنزودیازپین ها، داروهای شبه بنزودیازپینی مانند زولپیدم  و زالپلون کارباماتها(مانندگلوته تیمید، مپروبامات) باربیتوراتها(مانند سکوباربیتال) و خواب آورهای شبه باربیتوات(مانندگلوته تیمید، متاکوالون) است. این طبقه از موادشامل همه داروهایی است که به عنوان خواب آوارتجویز  می شوند و نیز تقریباً همه داروهای تجویزی ضد اضطراب را شامل می شود. داروهای ضداضطراب غیر بنزودیازپینی(مانند با سپیرون، ژپیرون) جزو این طبقه محسوب نمی شوند .بعضی از داروهای مربوط به این طبقه مصارف بالینی مهم دیگری نیزدارند(مانند داروهای ضدتشنج). این داروها مانند الکل کندکننده مغزبوده و می توانند باعث اختلالهای مشابه ناشی از مواد و اختلالهای مصرف موادگردند. مقادیر زیاد داروهای آرامبخش، خواب آور یا ضداضطراب به ویژه اگر همراه با الکل مصرف شوند می توانند مرگ آور باشند. این داروها را می توان هم با نسخه پزشک هم از منابع غیرقانونی  به دست آورد. گاهی اوقات کسانی که این داروها را با نسخه تهیه می کنند احتمال داردآنها را مورد سوء مصرف قرار دهند و برعکس آن، بعضی از افرادی که این مواد را از”بازارسیاه” به دست می آورند به آنها وابستگی یا سوءمصرف پیدا نمی کنند. داروهایی که آغاز عمل سریع و یا مدت اثرکوتاه تا متوسطی دارند ممکن است بیشتر در معرض سوءمصرف قرارداشته باشند(راهنمای تشخیصی و آماری اختلالهای روانی، 2000؛ مترجمان، نیکخو،آوادیس یانس، 1381).

توهم زا

این گروه از مواد متنوع شامل ارگوت [9] و ترکیبهای مربوط به آن(مانند اسیددی اتیل آمیدلایسرجیک یاLSD و دانه های نیلوفر[10])، فنیل الکیل آمینها(مانند مسکالین، دی متوکسی، متیل آمفتامین هم نامیده می شود)، ایندول آلکالوییدها(مانند سایلوسایبین[11]، یادی متیل تریپتامین) و سایر ترکیب های گوناگون است. این گروه شامل فن سایکلیدین و حشیش و ترکیب های فعال آن مانند دلتا نمی شود. هرچند این مواد می توانند اثرات توهم زا ایجادکنند ولی جداگانه مورد بحث قرارگرفته اند زیرا از نظر سایر تأثیرات روانی و رفتاری تفاوتهای چشمگیری دارند. موادتوهم زا را معمولا به صورت خوراکی مصرف می کنند(راهنمای تشخیصی و آماری اختلالهای روانی، 2000؛ مترجمان، نیکخو،آوادیس یانس، 1381).

محرکها

این گروه از داروها به عنوان محرک، ایجادکننده هیجان و انرژی است و موجب تحریک فعالیت سلسله مرکزی اعصاب می گردد. این داروها معمولاً برای افزایش هوشیاری، ایجادتحمل زیاد برای بیدار ماندن به مدتی طولانی، جهت کنترل اشتها و ایجاداحساس نشاط به کار می رود. این گروه داروها در پزشکی مصرف محدودی دارند، محرک ها می توانند ایجاد وابستگی شدید روانی کنند. به طورمثال وابستگی که به وسیله(کراک) ایجاد می شود، سریع ترین و قوی ترین وابستگی است که معتادحتی نمی توانند برای مدت کوتاهی آن راکنار بگذارد و باید مرتباً درحال استعمال آن باشد. مشهورترین مواد و ترکیبات اعتیادآور این گروه آمفتامین ها و فرآورده های کوکا است(راهنمای تشخیصی و آماری اختلالهای روانی،2000؛ مترجمان، نیکخو،آوادیس یانس، 1381).

تعریف متامفتامین

متامفتامین یاکرییستال- مت که به نامهای خیابانی دیگری همچون شیشه نیزمشهور است و در حال حاضر بیشترین ماده روانگردانی است که مورد سوءمصرف قرار می گیرد(شریعتی راد،1390). امروزه برخی ازاین داروها، از جمله آمفتامین ها و ترکیبات وابسته به آن به عنوان مهمترین داروهای صنعتی و شیمیایی مورد سوءمصرف در تمام جهان شناخته شده است. این ترکیبات گرچه قدمت طولانی دارند ولی مسئله سوءمصرف آن پدیده ای نوپاست(اختیاری،1388).

متامفتامین، نخستین بار به سال 1893 میلادی توسط یک شیمیدان ژاپنی به نام ناگایوشی ناگایی تهیه گردید، ساخت فرم کریستالی این ماده، درسال 1919 میلادی و توسط شیمیدان ژاپنی دیگری بنام آکیرا  اوگاتا انجام گرفت و پس از آن به مقدار فراوان جهت استفاده ارتش های ژاپنی و آلمانی نازی در جنگ جهانی دوم مورد تولید انبوه قرارگرفت(شریعتی راد،1390).

این دارو در نخستین سالهای جنگ جهانی دوم تاپایان آن، برای حفظ توجه و دقت در خدمه تانک ها وکشتی ها به صورت مشکلات میان سربازان آلمانی توزیع  می گردیدکه به آن “شکلات پرواز” می گفتند و حتی برای افزایش راندمان کاری در بخش صنایع این دارو بین کارگران نیز توزیع می شده است. پس از سقوط هیتلر و دستیابی ارتش متفقین به آزمایشگاهای تحقیقاتی ارتش آلمان نازی، اطلاعات محرمانه تولید این دارو در دست نیروهای متفقین افتاد و روش ساخت آن به”روش نازی”شهرت یافت. و از آن زمان تاکنون به طور قانونی و به نام تجاری رادزوکسین و در ایالات متحده آمریکاتولید می شود(شریعتی راد،1390).

در دهه 1950 میلادی، پس از دست یابی مردم ژاپن به آزمایشگاهای تحقیقاتی ارتش، این دارو به طورگسترده در میان مردم سرخورده از جنگ رواج پیداکرد و به صورت یک اپیدمی درآمد تا آنکه در اواخر دهه 1950 ، مصرف متامفتامین در ژاپن ممنوع گردید. اگرچه تاریخ مشخصی برای ورود این ماده روانگردان به ایران وجودندارد، ولی به نظرمی رسدکه در نخستین سالهای دهه2000 میلادی با افزایش مسافرت ایرانیان به کشورهای آسیایی جنوب شرقی و آشنایان آنان به این داروی محرک که اصولا درکلوب های شبانه مورداستفاده قرار می گرفته است، در ابتدا واردات این داروها و سپس تولیدآن درایران نیزآغازشد)اصفهانی، رضازاده، سیگاری، فرهودی، شیبانی و همکاران،1390).

شیوع متامفتامین در بعضی نواحی امریکا افزایش پیداکرده است و اکنون تهدیدسلامت عمومی به حساب       می آید(آنجلین[12]و راوسون[13]، 2000).

اخیراً شواهدی از افزایش سریع تولید محرک ها و استفاده اش جورجیا و نواحی جنوب آمریکا و در مردان همجنس باز در شهر نیویورک به دست آمده است(مرکز کنترل و پیشگیری از بیماری ها، 2002؛به نقل از باریکانی، 1387).

طبق گزارش ملل های متحد، بیشتر از 35 میلیون نفر به طور منظم، متامفتامین را استفاده می کنند. در مقابل، جهان(اغلب شمال امریکا) و مصرف هرویین به کمتر از 10 میلیون محدودشده است(شریعتی راد، 1390). بر پایه این گزارش حدود 60  درصد سوءمصرف کنندگان متامفتامین در قاره آسیا زندگی می کنند و بیشترین مصرف کنندگان در فواصل سنی 15 تا 64 سال قراردارند(شزیعتی راد،1390).

بر پایه گزارش دیگری از این سازمان، در سال 2004 بیشترین میزان سوءمصرف متامفتامین درکشورتایلند( 6/5% در سال2001) نبوده (مستشاری و وزیریان،1382). و سایرکشورهایی که با معضل سوءمصرف متامفتامین دست و پنجه نرم می کنند به ترتیب میزان شیوع آن عبارتند از استرالیا(4% درسال2001)، نیوزلند(4/3% در سال2001)، فیلیپین(8/2% درسال2000)، هندوراس(5/25 درسال1997)، انگلستان (6/1% درسال2003)، ایالات متحده آمریکا(4/1% درسال2002) ، و در  نهایت ژاپن(3/0% درسال2001) مرکز کنترل و پیشگیری از بیمای ها،2002؛ به نقل ازباریکانی، 1387).

اثرات متامفتامین

همه محرک ها قابلیت به وجودآوردن وابستگی روانی شدید را دارند. مصرف متامفتامین ممکن است سبب ایست قلبی،کوما، و در نهایت مرگ شود(بهاری، 1388). مصرف متداول آن سبب می شود فرد پرخاشگر، دارای سوء ظن و پارانوئید و رفتارهای پرخطرجنسی شود. خطرخودکشی در میان افراد بسیار بالاست. مصرف طولانی مدت سبب به وجودآمدن آسیب های شدید درد ندان ها، استخوان ها، ریه، کبد، کلیه می شود. سایر اثرات شامل موارد ذیل است: سوءتغذیه، اختلالات پوستی، اختلالات جنسی، زخم معده، بیماری در اثرکمبود ویتامین، کاهش وزن، افسردگی، اختلالات تکلم و فکر، توهم و هذیان  می باشد(مکری و اختیاری، 1388).

افزایش مصرف آمفتامین های تزریقی موجب کاهش سلامتی می شود. اولاً وسایل تزریقی که توسط مصرف کنندگان آمفتامین استفاده می شود و اعمال جنسی ناسالم ممکن است، HIV و سایر بیماری های عفونی خطرناک مانند هپاتیت C را منتقل کند. مصرف کنندگان آمفتامین جوانتر از مصرف کنندگان شبه افیون هستند. لذا فعالیت جنسی بیشتر و امکان داشتن سطح بالایی از رفتارهای جنسی ناسالم، ممکن است ازطریق آثار دارویی آمفتامین تسهیل گردد(لیندبرگ، بوگسس و ویلیامز[14]،2000).

MA به طور زیادی توسط مردان همجنس باز مصرف می شود و به طور زیادی با رفتارهای جنسی پرخطر، که یک عامل انتقال HIV است، مرتبط است(شاپتاو، راوسون و لینگ[15]، 1997).

مشاهده های بالینی در مرکز ملی مطالعات اعتیاد ایران نشان می دهدکه افرادی که تحت درمان نگهدارنده متادون هستند، حتی پس از طول درمان طولانی، در معرض خطرسوءمصرف متامفتامین قراردارند. برای توضیح این پدیده تئوری های مختلفی وجوددارد، از جمله اینکه مصرف متادون در درازمدت منجر به کاهش میل جنسی شده و افراد تحت درمان به منظورگریز از آن آسیب، اقدام به مصرف مواد می کنند(صرامی، قربانی، و  مینویی1392).

ویژگی های دموگرافیک مصرف شیشه همچنین تغییر یافته است. در حالی که شیشه در ابتدا توسط افراد با تحصیلات کمتر، وضعیت اجتماعی اقتصادی پاینتر استفاده می شد. هم اکنون مصرف کنندگان شیشه، مردان همجنس باز، دوجنس گرا و نوجوانان هستند(آنجلین[16]و راوسون، 2000).

1 _  Diclemente

1  _ Fisher

2  _ Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders

1 _  opiod

2 _  metamphetamine

3 _  semisynthetics

4 _   synthetics

5 _  pentazocine

1 _ ergot

2 _  morning glory seeds

3 _  psilocybin

1 _  Angline

2 _   Rawson

1 _  Lindberg & Boggess & Williams

2 _  Shoptaw & Rawson & Ling

1 _  Anglin

فنون درمانی در درمان وابستگی به مواد

فنون درمانی

تغییر پیش از درمان: صرفاً تغییر برای قرار ملاقات، اغلب تغییر مثبت را به جریان می اندازد. معمولاً در جلسه درمان مقدماتی درمانگران راه حل مدار می پرسند: از زمانی که درخواست ملاقات کردید چه کاری انجام داده اید که مشکل شما را تا اندازه ای تغییر داده باشد؟ (برتولینو و اوهانلون، 2002؛ به نقل از کوری، 2005).

در رویکرد راه حل مدار، دو نوع پرسش از مرکزیت خاصی برخوردار است. 1) پرسش معجزه[1]  2) پرسش استثنا یاب[2] (دیشازر، 1991).

پرسش معجزه

تکنیک دیگری که توسط درمانگران راه حل – مدار برای کمک به مراجع به کار گرفته می شود تا تعیین کنند که مراجع دوست داشته است زندگی اش چگونه باشد، سوال معجزه است. درمانگر با پرسیدن سوال معجزه از مراجع می خواهد درباره این موضوع فکر کند. چنانچه مشکل حل شده باشد چه چیزی اتفاق خواهد افتاد که در حال حاضر وجود ندارد (دیشازر، 1988). دیشازر سوال معجزه را این­گونه از مراجع می پرسد “فرض کن شب در حالی­که تو در خواب هستی، معجزه ای رخ می دهد، مشکلی که شما را به جلسه درمان کشانده حل می شود، شما چطور این قضیه را متوجه می شوی؟ چه تغییراتی به وجود خواهد آمد؟ صبح روز بعد متوجه چه چیزی خواهی شد که به تو این پیام را می­دهد که معجزه ای اتفاق افتاده است؟ همسرت متوجه چه چیزی خواهد شد؟” (دیشازر، 1991). این سوال سازمان ذهن را برای حل مسئله فعال می سازد. زیرا دورنمایی از هدف مراجع در ذهنش ایجاد می کند. این فن به مراجع کمک می کند تا نگاهی ورای مشکل داشته باشد تا ببینند که آنچه واقعاً می خواهد شاید لزوماً حذف مشکل فی النفسه نباشد، بلکه بخواهد کارهایی انجام دهد که آن مشکل، سد راه آن کارها شده است (نیکولز و شوارتز، 2006). ما به صورت غیر مستقیم با سوال معجزه، اهداف مراجع را مورد سوال قرار می دهیم. مراجع شروع به صحبت درباره زندگی اش در یک روش جدید می کند که متمرکز بر راه حل ها و توصیفات رفتارهای عینی است که منجر به راه حل ها خواهد شد (دیشازر، 1988).

نکته مهمی که درمانگران در هنگام استفاده از سوال معجزه می بایستی به خاطر داشته باشند این است که بین اهداف و آرزوهای مراجع، تفاوت قائل شوند. آرزوها غالباً غیر قابل کنترل هستند، در حالی­که اهداف، قابل حصول می باشند. به طور مثال زمانی­که همسران، اهدافی را تعیین می کنند که مخصوصاً همکاری یک شریک جنسی یا یک عشاق غریبه را می طلبد- که این حالت در اکثر اوقات اتفاق نمی افتد- پیامد هیجانی آن ناکامی، ناامیدی و عصبانیت خواهد بود (سامرز، فلاناگان و بار[3]، 2005). بنابراین درمانگران باید به مراجعان کمک کنند تا اهداف جدیدی تعیین نمایند که این اهداف  کنترل منحصر به فرد داشته باشند و اهداف قابل کنترل تعیین شوند. سپس مراجعان خرده اهداف را تعیین کنند یا موضوعاتی که در هدف کلی به آن­ها کمک خواهد کرد، تعیین کنند. این فرایند کامل هدف­گزینی و دستیابی به اهداف کاملاً آن­ها را آگاه می کند که در یک حالت مشابه، چگونه در معجزه­شان رفتار خواهند کرد و یک حس منبع کنترل درونی برای مراجعان ایجاد می کند (سامرز، فلاناگان و بار، 2005).

پرسش­های استثنایاب

تکنیکی است که به مراجع کمک می کند تا او تعیین کند چه چیزی را دوست خواهد داشت و درمانگر از مراجع می خواهد زمان­هایی را مشخص کند که مشکل اصلاً وجود نداشته است. این­ها نمونه­های استثنا برای مشکل هستند. پیدا کردن استثناها نه تنها به درمانگر این ایده را می دهد که مراجع در گذشته چگونه مشکلاتش را حل می کرده است، بلکه آن می تواند به مراجع کمک کند که احساس اطمینان بیشتری به خودش در جهت حل مشکلاتش در زمان کنونی بدهد (دیشازر،1988). از طریق اشاره به موارد مستثنی قواعد، مثلاً زمان هایی که نوجوان همکاری داشت و … ، مشکل را تخریب یا ساخت زدایی می کند. در اینجا درمانگر راه حل مدار، خانواده را ترغیب می کند تا مواقعی را که قادر به مهار مشکل هستند، تعیین نمایند (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000). یعنی اوقاتی که هنوز این مشکلات را نداشتند. با کشف این اوقات و تفاوتی که با الان داشتند، مراجع به سر نخ هایی می رسد که می تواند او را در گسترش آن استثناها رهنمون نماید. افزون بر این، مراجع شاید در پرتو این واقعیت که قادر به تغییر یا حذف مشکل است، به تغییر در دیدگاهش نیز نایل آید و مشکل دیگر چندان هم حل نشدنی در نظرش جلوه نکند (نیکولز و شوارتز، 2006). به عبارت دیگر در تکنیک استثنا، عقیده بر این است که راه حل های بیشتری ساخته شود و مشکلات حل شوند (دیشازر و دیگران، 2007).

پرسش قیاس گر

پرسش قیاس گر به عنوان عنصر مهمی در درمان راه حل- مدار مطرح شده است (دیشازر، 1992). از پرسش های قیاس گر برای ترغیب مراجع به درجه بندی قدرت اراده اش در اجرای         راه حل­ها نیز استفاده می شود. مثلاً از مراجع می پرسند: “در یک مقیاس یک تا ده، چقدر به قدرت اراده­ات در اجتناب از بروز بدخلقی طی این هفته اعتماد داری؟” این ابزار در عمل به نوعی معنای” اگر راست می گویی ثابت کن” را می دهد (نیکولز و شوارتز، 2005؛ ترجمه دهقانی و همکاران،1387). بنابراین در سوالات درجه بندی شده برای مثال از مراجع می خواهیم که میزان بهبودی اش را از صفر-چیزهایی که در بدترین حالت خود بوده- تا ده- اهدافی که مراجع به آن نایل شده است- درجه بندی کند (دیشازر، 1994). این روش درجه بندی می تواند برای ردگیری پیشرفت مراجع، جلسه به جلسه مورد استفاده قرار گیرد. سوالات درجه بندی هم برای مراجع و هم برای درمانگر مفید است زیرا درمانگر متوجه می شود که مراجع چگونه قادر خواهد بود تا نمره بیشتری کسب کند یا اینکه مراجع در همان نمره ای که به دست آورده تثبیت شود بدون اینکه به نمره پایین تر از مقیاس سقوط کند (دیشازر، 1988).

تمجید کردن

مشاوران راه حل – مدار بر اهمیت تحسین مراجعان به دلیل موفقیت های گذشته و تشویق آن­ها برای دست یافتن به موفقیت های جدید، تأکید می کنند (برگ و میلر، 1992). حتی برخی تأکید می کنند که در کل تمام ماهیت این نوع مشاوره، ستایش کردن است (کمپل، الدر، کالامز، سیمون و تیلور، 1999). تلقین های مثبت درمانگر- که تعریف از نقاط مثبت و واقعی مراجع یکی از انواع آن است- می تواند در ایجاد حس ارزشمندی و توانمند کردن مراجع نقشی حیاتی ایفا کند. به گفته کرگو[4] (2006) زمانی که مراجع یک رفتار سازنده و جدید را امتحان کرده، تحسین، قدردانی و تشویق های گرم می تواند رفتار کارساز نوین را استمرار بخشد:

– می­توانید بگویید که چه چیز در درونتان گذشت که این بار توانستید بر خلاف همیشه یک کار تازه انجام دهید؟

– این توانایی تفکر خلاق که شما در اختیار دارید در تمام کارها برای ما کمک بزرگی خواهد بود.

– به جای کمک از صحبت کردن، چه کار دیگری می توانی انجام دهی؟

کمپل و همکاران (1999) معتقدند که معمولاً تمجید در 5 پروسه انجام می شود:

– درمانگر کار را با یک جمله معمولی شروع می کند (احساس می کنم که شما نگران فرزندانتان بعد از طلاق هستید. شما به خاطر چنین مادر باملاحظه ای قابل ستایش هستید).

– سپس درمانگر جمله ای که دوباره اصلاح شده را مطرح می کند (من در مورد آنچه فرزندان شما گفتند تعجب می کنم که در حال حاضر آنچه که شما انجام داده اید برای آن­ها مفید بوده است؟).

– درمانگر شایستگی های مراجع را تأیید می کند. درمانگر در اینجا، توجه مراجع را جلب می کند که چگونه منابع فردی و اجتماعی اش را در جهت گسترش راه حل ها به کار گیرد (زمانی­که شما درباره گزینه های دیگری که پیرامون طلاق وجود دارد بررسی می کنید، نقطه قوت های شما چیست؟).

– گام چهارم، جمله پل زننده است. جملات پل زننده بین گام های بعدی پیشنهاد شده و آنچه که در قبل مورد بحث قرار گرفته، ارتباط برقرار می کند (از آنچه که تاکنون به من گفتید، من متوجه شدم که شما خیلی زود از کار دست می کشید تا با فرزندانتان باشید، به آن­ها کمک می کنید که شب، قبل از این­که بخوابند زنگ بزنند و با یک همکار برای حمایت صحبت می کنید، شما برای هفته بعد چه کارهای بیشتری انجام خواهید داد؟).

– گام نهایی، تکلیف دادن است. ارائه تکلیف در قالب یک پیشنهاد جالب برای مراجع است تا به مراجع کمک کند به سمت راه حل حرکت کند یا ادامه دهد یا موفقیت های جزئی داشته باشد (برای فرزندانتان در هفته آینده چه کارهایی انجام می دهید که آن­ها احساس کنند، برایشان مفید بوده است؟).

لازم به ذکر است که در رویکرد راه حل – مدار این فنون هم مورد استفاده قرار می گیرد. انجام چرخش 180 درجه ای، نوشتن، خواندن و سوزاندن، مبارزه با ساختار، تکلیف حیرت آور.

خانواده درمانی ساختاری

رویکردهای خانواده درمانی مختلفی از جمله خانواده درمانی ساختاری (مینوچین، 1974؛ مینوچین، لی و سیمون،1996) یکی از پر کاربردترین رویکردها در زمینه درمان وابستگی به مواد بوده است. کافمن و کافمن[5] (1992) در مقدمه کتابش با عنوان خانواده درمانی سوء مصرف مواد/الکل اظهار داشته اند که روش سالوادور مینوچین در نگاه کردن به خانواده و فنون درمانی اش سنگ بنا یا اساس درمان با سوء مصرف مواد را به جا گذاشته است.

مفروضات نظری

خانواده درمانی ساختاری (مینوچین، 1974؛ مینوچین و فیشمن[6]،1981) نظام های خانواده را از یک دیدگاه سازمانی مورد ارزیابی قرار می دهد. این نظریه فرض می کند که آسیب شناسی فردی از طریق نقص در طرح سازمانی خانواده ایجاد و حفظ می شود. خانواده درمانگران ساختاری بر حل کردن مجدد مشکلات فردی تمرکز نمی کنند، آن­ها بیشتر بر تغییر ساختار سازمانی خانواده متمرکزند. زمانی که ساختار خانواده تغییر کند، اعضای خانواده قادر خواهند بود تا به روش­های خلاقانه و ابتکاری به همدیگر بپیوندند و مشکلات خودشان را حل کنند (مینوچین و فیشمن، 1981). اگر چه خانواده درمانی ساختاری بر زمان حال متمرکز است و به مشکلات در زمان حال توجه دارد. مینوچین (2007) اظهار داشت که گذشته فرد باعث می شود که نگاه فرد در زمان حال تحریف شود و مردم زندانی گذشته خودشان هستند و این موضوع نشان می دهد که چگونه تعاملات خانواده می تواند آشکار شوند یا ساختار خانواده را تعیین کنند (کنفرانس پیشرفت های جدید در خانواده درمانی ساختاری، 2007). برای مثال اگر اعضاء خانواده به یک موقعیت استرس زا نظیر مرگ والدین شان به دشواری پاسخ گویند، الگو و سیستم خانوادگی شان هم به همان صورت شکل خواهد گرفت و آن­ها ممکن است نتوانند به استرس­ها و مشکلات درونی یا بیرونی خانواده بپردازند (وتر[7]، 2001). مینوچین (1974) پی برد زمانی­که خانواده ها با یک موقعیت استرس زا و بحرانی روبرو می شوند، الگو های تبادلی شان سخت تر می شود و مرزهایشان ممکن است مانع جستجو بیشتر جایگزین­ها شوند. بعد رفتار مرضی به عنوان یک واکنش ناسازگار برای تغییر نیازهای رشدی و محیطی دیده می شود (مینوچین، 1974، ص 9). زمانی­که قواعد نامناسب و دشوار خانواده بر تبادلات خانواده مسلط شوند، خانواده بدکارکرد خواهد شد (وتر، 2001).

بنابراین یک خانواده بدکارکرد در انجام اهداف پرورشی و پرداختن به بحران اعضایش شکست خواهد خورد (متکالف، 2012). خانواده های سالم با استرس ها، مشکلات یا بحران های اجتناب ناپذیر از طریق حفظ انعطاف لازم برای بازسازی ساختاری خانواده سازگار می­شوند (مینوچین، 1974). ایده اصلی خانواده درمانی ساختاری این است که نشانه های مرضی فرد، هنگامی که در بافت الگوهای تعاملی خانواده ارزیابی شود، قابل شناخت تر خواهد بود. از نظر خانواده درمانی ساختاری، قبل از درمان و برطرف کردن نشانه های مرضی، لازم است در سازمان یا ساختار خانواده تغییراتی صورت گیرد. در این رویکرد تأکید بر خانواده به عنوان یک کل و تعاملات بین زیر منظومه های آن است. مهم­ترین ملاک عملکرد سالم و کارکردی زیرمنظومه ها، برخورداری از مرزهای روشن بوده و بر نقش ها، قواعد و قدرت مبتنی است (گلدنبرگ و گلدنبرگ[8]، 2004).

ساختار خانواده

در خانواده، ساختار به وسیله هنجارهای فرهنگی و تجربه های ویژه اعضای خود شکل می گیرد (کارلسون[9]، 1987). ساختار خانواده عبارت است از مجموعه نامرئی انتظارات کارکردی که روش های تعامل را میان اعضای خانواده سازمان می دهد. ساختار خانواده (مینوچین، 1974؛ صفحه، 51) قدرت، الگوها و سازمان را در خانواده نشان می دهد. هر خانواده قواعد خودش را در تعامل یا عدم تعامل با هر یک از اعضا دارد. ساختار خانواده بر اساس الگوهای تعاملی و پویایی های خانواده شکل می گیرد. هر عضو خانواده در موقعیت های متفاوت با خرده نظام های متفاوت خانواده، نقش ها و عملکرد خاصی دارد و هر عضو خانواده با افراد دیگر مرزهای خودش را دارد (مینوچین، 1974). عملکرد فردی- مرئی یا نامرئی- بر اساس قواعد بیان شده یا بیان نشده خانواده است و چنین عملکردی، ساختار خانواده را شکل می دهد. ساختار خانواده نشان می دهد که خانواده با یک مشکل درونی یا بیرونی چگونه برخورد می کند. ساختار خانواده همچنین تعیین کننده پاسخ گویی یا عدم پاسخ گویی اعضاء خانواده است. خانواده درمانگر ساختاری به این خاطر در جهت درک ساختار خانواده است، که بفهمد خانواده، چگونه تعادل یا عدم تعادل کسب می کند یا تعادل نظام خانواده را حفظ می کند (متکالف، 2011). مثلاً روش تعاملی متعارف خانواده ای می تواند آن باشد که پسر جوان خانواده از اجرای درخواست مادر خود مبنی بر تمیز کردن اتاقش امتناع می کند، ولی درخواست پدر را بی درنگ می پذیرد. اگر این موضوع به دفعات و در گستره ای از موقعیت ها تکرار شود، ممکن است یک ساخت بنیادی خانوادگی به وجود آید مبنی بر اینکه پدر در خانواده در حکم مرجع قدرت نهایی و مادر به عنوان فردی در نظر گرفته   می­شود که قدرت یا نفوذ کافی برای اطاعت درآوردن دیگران را ندارد (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000).

ساخت روی خانواده اثر بهتر یا بدتر می گذارد. در بعضی خانواده ها این ساخت در یک الگوی سلسله مراتبی به خوبی سازمان داده می شود و اعضا به آسانی با یکدیگر در ارتباط هستند. در   خانواده­های دیگر این ساخت ضعیف است. در هر یک از این موارد وقایع رشدی یا موقعیتی، استرس، خشونت، هرج و مرج و کارکرد مختل را در خانواده افزایش می دهد (گلادینگ، 1996؛ ترجمه بهاری و همکاران، 1382). مداخله در الگوهای تعاملی و ساختار خانواده، باعث تغییر و اصلاح در بدکارکردی خانواده می شود. بنابراین خانواده درمانگر ساختاری به درک و ردگیری الگوهای تعاملی خانواده، مرزها و زیرمنظومه ها می پردازد و از طریق تغییر توالی رویدادها یا ساختار خانواده، به خانواده کمک می کند تا خودش را به صورت متفاوت تجربه کند (آپونته، 2003). تغییرات در ساختار خانواده به تغییرات در رفتار و فرایند های درون روانی اعضای سیستم کمک می کند. در نتیجه درمان، خانواده ساختار متفاوتی پیدا می کند و قادر می شود که بهتر از عهده کارها برآید. اعضا، خانواده هایشان را به روش های جدید و مثبتی تجربه می کنند (مینوچین، 1974؛ صفحه، 9).

در حوزه ساختار خانواده، الگوهای تعاملی سیستم خانواده بررسی می شود. این که الگوهای تعاملی خانواده چگونه بر سوء مصرف مواد تأثیر می گذارند یا از آن تأثیر می پذیرند. به سخن دیگر، سوء مصرف مواد در یک عضو خانواده به عنوان یک مشکل فردی دیده نمی شود، بلکه به عنوان فردی که به خانواده به عنوان یک کل مرتبط و متأثر است، دیده می شود (کریگ[10]، 2004). هنگامی که والدین به عنوان یک تیم با هم کار می کنند، قادر خواهند شد تا جبهه واحدی علیه اتحاد نامناسب بین یک والد و یک نوجوان مصرف کننده مواد، که به حفظ یا ابقاء رفتارهای اعتیادگونه نوجوان، همچنان که عموماً در ادبیات سوء مصرف مواد نوجوان مشاهده می شود، منجر شود (رو[11]، لیدل[12]، مک کلینتیک و کویل[13]، 2002).

زیرمنظومه های خانواده 

زیرمنظومه ها، اجزای ساختار خانواده هستند. آن­ها به منظور اجرای تکالیف مختلف خانوادگی که برای کل نظام خانواده ضرورت دارند، به وجود آمده اند. هر عضو ممکن است همزمان به چند گروه فرعی تعلق داشته باشند و خانواده می تواند خود را در قالب تعداد بی شماری از این واحدها سازمان دهد (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000). هر فرد ممکن است در زیرگروه ها، دارای قدرت متفاوتی باشد، نقش های گوناگونی را بازی کند، مهارت های متفاوتی را بر عهده گیرد و درگیر تعاملات گوناگونی با اعضای زیرسیستم‌های دیگر خانواده گردد. در اینجا تکمیل نقش ها اهمیت کلیدی دارد. برای نمونه یک پسر برای پدر نقش فرزند را بازی می‌کند و پدر نیز برای او نقش پدر را ایفا می‌کند. اما وقتی او با برادر کوچک تر خود تنها است از قدرت اداره کنندگی برادر کوچکتر بهره مند است (ثنایی، 1379).

زیر منظومه های همسران، والدین و همشیره ها، بارزترین و مهم­ترین نظام های فرعی خانواده هستند. قوام و دوام زیرمنظومه همسران، شاه کلید ثبات خانواده است. این­که آیا زن و شوهر نحوه توافق بر سر اختلاف ها و تطبیق خود با نیازهای یکدیگر و ایجاد نقش های مکمل را فرا گرفته اند اطلاعات زیادی درباره احتمال ثبات خانواده و انعطاف پذیری آن در برابر شرایط متغیر خانواده در آینده به دست می دهد (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 2000). زیر منظومه والدینی مرکب از کسانی است که در قبال مراقبت، محافظت و آموختن آداب اجتماعی به فرزندان مسئول هستند. زیر منظومه والدینی باید پا به پای رشد کودکان تغییر کند. بنابراین، والدین برای تعریف مرزهای مناسب، مشخص و نفوذپذیری که به اعضای خانواده کمک کند تا بدون هم آمیختگی یا از هم گسیختگی به یکدیگر دسترسی داشته باشند، زیر سوال هستند (گلادینگ، 1996). در خصوص فرزندان، زیرسیستم خواهر و برادری، اولین تجربه قسمتی از گروه همسالان بودن و یادگیری حمایت، همکاری و دفاع (محافظت) را فراهم می آورد (همراه با رقابت، جنگیدن و بحث در مورد تفاوت ها). در این زیرسیستم، فرزندان یاد می‌گیرند با زیرسیستم والدین کنار بیایند تا تغییر روابط همراه با تغییر مراحل رشدی آنان به نتیجه برسد. در خانواده‌های دارای عملکرد سالم، تمام زیرسیستم ها در جهت یکپارچگی گام بر می دارند (موسوی،1382). در خانواده ای که از سیستم سالمی برخوردار است، زیرمنظومه فرزندان باید در سلسله مراتب خانواده دارای کمترین قدرت باشد. به عبارت دیگر، این زیر منظومه نباید هرگز اقتدار داشته باشد یا بر زیر منظومه های زناشویی و والدینی احاطه یابد. منظور ما این نیست که این زیر منظومه باید قوی یا ضعیف باشد. یک زیرمنظومه فرزندان کارآمد به بچه ها آموزش می دهد که چگونه به نمادهای اقتدار و قدرت احترام بگذارند و به بچه ها کمک می کند تا یاد بگیرند که چگونه با همسالان شان به طور مناسب تعامل کنند (جانک و هاگدورن، 2006).

هر زیرمنظومه توسط مرزها و قواعد عضویت خاصی مشخص می‌شوند. این مرزها تعیین می‌کنند که شرکت کنندگان چه کسانی هستند و نقش­هایی که در ارتباط با یکدیگر و سایر افراد خارج از این زیرسیستم اعمال خواهد شد، کدامند. آن­ها می توانند بر اساس ائتلاف­های موقتی (مادر و دختر بعد از ظهر شنبه برای خرید با یکدیگر بیرون می‌روند) شکل بگیرد و ممکن است قواعدی برای موارد منع ورود داشته باشند (پدرها و برادرها نمی توانند همراه آن­ها بیایند). همچنین ممکن است (بر مبنای تفاوت نسل­ها و علایق والدین و فرزندان) دیرپاتر باشند و مرزهای کاملاً روشنی، دو نسل را از یکدیگر تفکیک کنند. مینوچین (1974) معتقد است که سازمان زیرسیستم­های خانواده، به خاطر پرورش و ایجاد مهارت­های بین فردی در سطوح مختلف، آموزش ارزشمندی را از لحاظ تکوین حس هویت فراهم  می­آورد (گلدنبرگ و گلدنبرگ،  2000).

غالباً سیستم ها را به صورت سلسله مراتبی در نظر می‌گیرند. سیستم ها طبق یک رشته سطوح سلسله مراتبی به یکدیگر مربوط هستند. برای مثال سیستم خانواده از زیرسیستم‌های فردی، زیر سیستم زناشویی، زیرسیستم خواهرها و برادرها و زیرمنظومه والدین تشکیل می‌شود. سیستم خانواده به نوبه خود جزء تشکیل دهنده سیستم بزرگتری است که از لحاظ سلسله مراتبی به سیستم اجتماعی بزرگتری مانند جامعه، محله و ملت مرتبط است (پروچاسکا و نورکواس، 1999).

عقیده اصلی مینوچین (1974) این بود که نشانه های فرد را از دیدگاه تعاملی درون خانواده بهتر می توان شناخت و قبل از این­که نشانه های فرد را بتوان کاهش داد یا برطرف کرد باید در خانواده تغییرات ساختاری روی دهد. هدف­های خانواده درمانی ساختاری دوگانه هستند: 1) کاهش دادن   نشانه­های کژکاری 2)به وجود آوردن تغییر ساختاری درون سیستم با تبدیل کردن مقررات تبادلی خانواده و برقرار کردن مرزهای مناسب تر (کوری، 2005).

مرزها

مرزها حد فواصل نامرئی یا خطوط بین اعضای خانواده یا میان اجزایی از سیستم نظیر والدین، فرزندان یا بین خانواده و محله هستند (مینوچین، 1974). مرزها برای تعریف استقلال و خودمختاری در خانواده و زیرمنظومه های آن به کار می‌روند. مرزها را می توان خلق کرد، نظیر مرز حول نظام اعتقادی عقاید یا نقش­ها. این نشان می‌دهد که برخی از اعضای خانواده در برخی سیستم ها مشارکت دارند و در برخی دیگر مشارکت ندارند (ثنایی ذاکر، 1379). مرزها ممکن است از طریق قواعد بیان شده یا قواعد بیان نشده به وجود آیند. آن­ها روان شناختی هستند نه فیزیکی. درجه نفوذپذیری مرزها نشان دهنده این موضوع هستند که چگونه زیرمنظومه ها اجازه تعامل با یکدیگر یا زیر منظومه های خارجی را پیدا    می­کنند (متکالف،2012). بستگی به این­که مرز چقدر باز (نفوذپذیر) یا بسته باشد، خشک یا نامشخص توصیف می‌شوند. سه نوع مرزهای اصلی وجود دارد. مرزهای مشخص، قوانین و قواعدی هستند که به اعضای خانواده اجازه می‌دهد تا ارتباط و روابط شان را با همدیگر تقویت کنند زیرا گفتگو را امکان­پذیر و تشویق می‌کند. در این موارد، اعضای خانواده آزادانه، اطلاعات را مبادله می‌کنند و بازخوردهای صحیحی را دادوستد می‌کنند. مرزهای خشک[14]، انعطاف ناپذیر هستند و افراد را از یکدیگر جدا نگه  می­دارند. بعضی از خانواده‌ها به علت این نوع مرزها اعضایی دارند که در برقراری یک رابطه صمیمی با دیگران در درون خانواده با مشکلاتی مواجهند. در چنین مواردی افراد به لحاظ عاطفی از سایر اعضای خانواده جدا یا دور می افتد (مینوچین، 1974). مرزهای نامشخص[15]، اعضای خانواده به قدر کافی از یکدیگر جدا نیستند. در این آرایش گفته می‌شود که بعضی از اعضای خانواده با هم آمیخته می‌شوند و استقلال و خودمختاری افراد وجود ندارد. همانند مرزهای مشخص، مرزهای نامشخص وابستگی را تشویق می‌کند (گلادینگ[16]، 1996).

اکثر خانواده های دارای عضو معتاد، دارای مرزهای سخت می باشند. این نوع مرزها، بدکارکردند[17] و خانواده را از کمک بالقوه و سودمند به فرد معتاد باز می دارند. اغلب چنین بازداری به خاطر این اتفاق می افتد که دیگران متوجه این موضوع نشوند که در سیستم خانواده، اعتیاد رخ داده است. در اینجا اعضای خانواده دیگران را از خانواده به ویژه از عضو معتاد دور نگه می دارند و قصد  آن­ها هم محافظت از راز خانوادگی است-شخصی که معتاد است- (جانک و هاگدورن، 2006). به طور کلی هر چه وضوحیت و تمایز بین مرزها در سیستم خانواده بیشتر باشد، عملکرد خانواده مؤثرتر است. وقتی مرزها بیش از حد سخت و خشک باشند نزدیکی میان عضو و سیستم‌های بیرونی را ترغیب نمی‌کند. خانواده‌هایی که دارای مرزهای آشکارا خشک هستند، اغلب خانواده‌های گسسته نامیده می‌شوند. این ویژگی سیستم خانواده، گرمی، عاطفه و پرورش را محدود، اما استقلال را تقویت می‌کند. خانواده‌های دارای مرزهای نامشخص با همدیگر در هم تنیده اند و حمایت متقابلی را فراهم می‌کنند اما به قیمت از دست دادن استقلال و خودمختاری اعضاء (تامیلسون، 2002).

خانواده ای که دارای سیستمی سالم است، اغلب در میانه مرزهای سخت و درهم تنیده قرار دارد. ضرورتاً چنین سیستم هایی فردیت سالم را با یک سیستم خانواده انعطاف پذیر و حمایتی به رسمیت می شناسند. به عبارت دیگر، اعضای خانواده تشویق می شوند تا توانمندی ها و ظرفیت های درونی خود را به حداکثر برسانند و از این طریق سیستم خانواده را بدون این­که خودشان را قربانی کنند، مورد حمایت قرار دهند. در اینجا، مرزها و قواعد سالم برای هر یک از اعضا وجود دارد و از این طریق اعضا از خودشان در مقابل افراد و سیستم های بدکارکرد محافظت می کنند (جانک و هاگدورن، 2006).

یکی از اصول بنیادی درمان ساختاری، تمرکز بر کارکرد صحیح زیر منظومه ها در ساختار خانواده است. توجه به مرزهای نظام ها، تناسب ائتلاف ها[18]، مثلث ها[19] و اتحادهاست[20]. بدکارکردی، زمانی در یک رابطه زوجی اتفاق می افتد که یکی یا هر دو زوج از سازمان دوتایی یا مرزهایی که مورد حمله یا تهدید واقع شده ناراضی هستند. قاعدتاً مشکلات زمانی در رابطه زوجین رخ می دهد که ائتلاف­ها، مثلث ها و اتحادهایی که شکل گرفته اند، زیان بخش باشند و به مرزهای زیر منظومه ها آسیب برسانند (گاتمن، 1994). مشاوره ساختاری خانواده بر این باور است، زمانی که زیرمنظومه ها سالم هستند و به خوبی کار می کنند، آن­ها به طور مستمر و به طور دوجانبه تمام سیستم خانواده را بهبود  می­بخشند و منجر به کاهش رفتار های معتادگونه در عضو وابسته به مواد می شوند (جانک و هاگدورن، 2006). دیدگاه ساختاری می خواهد که یک زوج را قادر سازد تا انسجام ساختاری را به واسطه تقویت کردن مرزهای کارکردی زیر منظومه ها بازسازی کند. زمانی­که یک بخش سه تایی در رابطه رومانتیک[21] مثلث سازی شود، می تواند یک عدم تعادل ایجاد کند. به عنوان مثال سوء مصرف مواد، می تواند به یک رابطه زوجی و استحکام زیرمنظومه هایی که در حال فروپاشی است، مثلث سازی شود (فورد و همکاران، 2012).

خانواده درمانی ساختاری بر اهمیت مرزهای منعطف بین اعضای خانواده تأکید می کند. مرزها با ساختارهای روابط خانوادگی از طریق قواعد آشکار و ضمنی بین اعضای خانواده تعریف شده است (مینوچین، 1974). این مرزها قلمرو روان شناختی هر یک از اعضا یا یک رابطه را تعریف می کند. مرزها بین اعضای خانواده می تواند طیفی گسترده ای از مرزهای درهم تنیده[22] تا  مرزهای جدا[23] باشد. این دو طیف، لزوماً آسیب زا[24] نیستند ولی از سازگار شدن با موقعیت های جدید که باعث به وجود آوردن مشکلاتی برای خانواده می شوند، ناتوانند (امری و دایلون[25]،1994). برخی دلایل وجود دارد که چرا خانواده ها قادر نیستند، مرزهای جدید به وجود آورند. برخی از دلایل به شرح زیر است: انتظارات هنجاری[26]، هیجانات شدید و دردناک، تمایلات ناسازگار، تماس و ارتباط محدود و برهان های وفادارانه[27]، تماس و ارتباط محدود که نتیجه آن، اغلب یک دوره گسترده ای از تعارض شدید بین فردی و تعارض درونی خواهد بود (امری و دایلون، 1994، صفحه، 379).

اتحادها[28]

اتحاد نشان دهنده این موضوع است که بخشی از اعضای خانواده (معمولاً دو نفر یا بیشتر) در منافع، ارزش­ها و علایق متقابل یکدیگر سهیم می شوند. بنابراین، با یکدیگر در مقابل فرد دیگری متحد       می گردد. این رابطه از پیوند مثبت بین اعضای خانواده ناشی می شود (وینی[29]، 1961). مثلاً دو والدی که با همدیگر کار می کنند و زندگی ایمنی را برای فرزندانشان فراهم می کنند، در یک اتحاد مثبت هستند یا زمانی­که طلاق پیش می آید، فرزندان ممکن است برای عبور از این شرایط دشوار دست به اتحاد بزنند. گاهی اوقات اتحاد هایی که مفید هستند، می تواند به خانواده آسیب بزند. مادر بزرگی ممکن است با فرزند ارشد که مشکلات رفتاری دارد متحد شود و از او حمایت کند و این پیام را به کودک می رساند که کودک خوب است و این والدین هستند که مشکل دارند. این کار را برای خانواده سخت می کند، این یک اتحاد منفی در خانواده است (متکالف، 2012).

 نقش درمانگر و اهداف درمانی خانواده درمانی ساختاری

هدف از مشاوره ساختاری خانواده این است که ساختار منظم، کارکردی و هماهنگ را به خانواده های آشفته بیاورد (مینوچین، 1974؛ مینوچین و فیشمن، 1981؛ استانتون و تاد، 1979). خانواده درمانگران ساختاری معتقدند که مشکلات به وسیله سازمان بندی ناکارآمد خانواده حفظ می شود. بنابراین درمان به اصلاح ساختار خانواده نظارت کرده است، تا خانواده بتواند مشکلات خود را حل کند (نیکولز و شوارتز، 2006). این رویکرد اهداف ساختاردهی مجدد خانواده است تا اینکه خانواده بتواند دوباره خودش را سازمان بخشد، الگوهای تبادلی بدکارکرد را جایگزین کند و از این طریق نشانه ها را در بیمار معلوم[30] کاهش دهد. درمانگر تلاش می کند تا به خانواده کمک کند تا مرزها و زیر منظومه های نفوذپذیر ایجاد کند (متکالف، 2012). مینوچین (2007) پیشنهاد کرد که وظیفه درمانگر این است تا قطعیت خانواده در مورد مشکل یا اینکه مشکل از نظر خانواده چیست را درهم بشکند. این سرآسیمه­گی به اعضای خانواده کمک می کند تا درباره نقش هایشان دوباره فکر کنند و خود جدیدشان را به وجود آورند.

بر اساس طرح اولیه نظری درمانگر از سلسله مراتب و مرزهای مناسب، وظیفه درمانگر این است که موقعیت جاری خانواده را تغییر دهد نه اینکه به بررسی گذشته یا تعبیر و تفسیر گذشته خانواده بپردازد. اگر چه گذشته، مشکل یا الگوی تبادلی دشوار را شکل داده است، هدف خانواده درمانگر ساختاری این است که در وضعیت کنونی خانواده مداخله کند و تغییر در خانواده را موجب شود (مینوچین، 1974). زمانی­که خانواده خودش را ساختاردهی مجدد می کند، اعضا خودشان را از ساختار قبلی آزاد می کنند و با یکدیگر به شیوه غیر پاتولوژیک ارتباط برقرار می سازند. در این­صورت است که هدف درمانی محقق شده است (پروچاسکا و نورکراس، 1999). خانواده درمانی ساختاری بیشتر بر عمل تأکید دارد تا بر بینش، به ویژه عملی که در جلسه درمان رخ دهد، با بازسازی تبادل­های خانوادگی در جلسه فرد بر تغییر در ساختار خانواده تأثیر می‌گذارد. از طریق تعیین تکلیف شب، خانواده‌ها به ایجاد تغییر به وسیله عمل ادامه می‌دهند (نوابی نژاد، 1378).

خانواده درمانی ساختاری تلاش می کند تا جنبه های ناکارآمد سیستم خانواده را تغییر دهد و رشد بالقوه هر یک از اعضای خانواده را برای حفاظت از حمایت متقابل خانواده افزایش دهد (مینوچین و فیشمن، 1981؛ نیکولز و شوارتز، 2004). مداخلات در ابتدا به صورت تأکید بر تغییرات انتقالی در خانواده خواهد بود که به واسطه تغییر رفتارهای اعضای خانواده محقق می شوند (کلورلند، 1995؛ صفحه 107). مشکل ساختاری عمده دیگری که در خانواده ها دیده می شود، سیستم والدینی ضعیف خانواده هاست (مینوچین، 1974). نقش خانواده درمانگر ساختاری این است که به والد یا والدین کمک کند که نقش فعال­تری در خانواده ایفا کنند. هدف مداخلات ساختاری، کمک به والدین است تا به عنوان اعضای خانواده، در ایجاد قواعد و نظم در خانواده توانمند شوند. خانواده درمانی ساختاری فرض می­کند که این مداخلات منجر به سازمان دهی و کنترل بیشتر می شود (مینوچین و نیکولز، 1993).

فرایند درمان

مینوچین (1974) درمان را به عنوان تغییر ساختاری می بیند که کارکرد خانواده را تغییر می‌دهد، به گونه ای که بهتر بتواند از عهده انجام تکالیف ضروری برآید. خانواده درمانی ساختاری بر اساس سه مرحله همپوش[31] که مبتنی بر سه تکنیک اصلی [32]SFT  می باشد، مورد عمل در می آید (نیکولز و مینوچین، 1999). 1)الحاق[33]  2)قانون گذاری[34]  3)اصلاح یا تغییر ساختاری[35]

1)الحاق

در مشاوره ساختاری با خانواده، اولین گام مهم و حیاتی، ملحق شدن به خانواده است. زیرا اعضای غیرمعتاد خانواده معمولاً تمایل دارند که بیشتر دفاعی باشند. اعضای غیر معتاد، بارها به خودشان و دیگران در جلسه درمان می گویند “چرا من اینجا هستم؟” “من که معتاد نیستم؟” (جانک و هاگدورن، 2006).

از طریق برقرار کردن اتحاد با هر عضو خانواده، درمانگر، فعالانه احترام، درک و پذیرش خودش را به خانواده و اعضای آن انجام می دهد. این شامل شنیدن و تأیید کردن داستان هر عضو خانواده از   رنجش­های خانواده است که اعضای خانواده را از رنجش و عدم شنیدن یا درک هیجانات شدیدشان خلاص می سازد (نیکولز و مینوچین، 1999). الحاق به خانواده این اجازه را می دهد که بدانند درمانگر – از طریق کاربرد تناوب های درست ارتباطی با اعضای خانواده- آن­ها را درک کرده است (متکالف، 2011). فرایندهای الحاق از طریق تقلید- تقلید کردن حالت، سبک عاطفی یا محتوی عاطفی در جهت تحکیم ارتباط درمانی- صورت می گیرد. اگر خانواده به صندلی شان تکیه کند، بنابراین، درمانگر هم این را خواهد کرد و اگر خانواده به صورت خیلی جدی روی صندلی بنشیند، او نیز چنین کاری را خواهد کرد (مینوچین و فیشمن، 1981).

2)قانون گذاری

در تکنیک قانون گذاری درمانگر از اعضای خانواده می خواهد که مشکل را برون ریزی[36] کنند یا درباره آن صحبت کنند یا به اعضای دیگر خانواده در زمان مناسب پاسخ دهند. درمانگر خانواده را همچنان­که آن­ها تعامل می کنند، در عمل مورد مشاهده قرار می دهد (نیکولز و فلنبرگ، 2000). قانون­گذاری بر اساس تعاملات بین اعضای خانواده و درمانگر در جلسه درمان صورت می گیرد. این مداخلات، فرایند های جاری و پویایی های ارتباطی[37] خانواده را ارزیابی و روش های جدید تعامل بین اعضای خانواده را ایجاد می کنند. برای مثال، یک نوع از قانون گذاری برای مصرف کنندگان مواد ممکن است این باشد که درمانگر، والدین و نوجوان وابسته به مواد را که از لحاظ عاطفی از همدیگر دور هستند را هدایت می کند تا به صورت مستقیم درباره رابطه خودشان با همدیگر صحبت کنند (دیاموند و لیدل، 1999). نوع دیگر قانون گذاری ممکن است این باشد که درمانگر خیلی زیاد به والدین سهل گیر کمک کند تا در مقابل رفتار نوجوان در جلسه درمان، بایستند. تکنیک هایی نظیر آنچه ذکر شد در خانواده درمانی برای مصرف کنندگان مواد زیاد مورد استفاده قرار می گیرد تا تغییرات هنجاری در حوزه­های اقتدار[38]، ارتباط و تماس هیجانی با خانواده های سوء مصرف کننده مواد ایجاد شود. اینجا فرضیه اصلی این است که بهبود در عملکرد خانواده با بهبود در عملکرد فردی جوان و مصرف کننده مواد مرتبط است و اشکال دیگر رفتار مشکل ساز را احتمالاً کمتر خواهد کرد (دیاموند و لیدل، 1996).

3) اصلاح یا تغییر ساختاری

اصلاح یا تغییر ساختاری، شامل (a) چالش کردن با واقعیت جاری خانواده است زیرا اعضای خانواده می توانند به تبیین های جایگزین که افکار خشک یا سخت شان را به چالش می کشد، توجه کنند. (b) تکالیف خانگی برای ترغیب اتحادهای جدید با خانواده (c) سد کردن الگوهای تعاملی ناکارآمد (d) تقویت کردن الگوهای تعاملی سالم و (e) فراهم کردن آموزش و راهنمایی برای اعضای خانواده، در جهت فراهم کردن حمایت های لازم برای یکدیگر (فرانکلین و جردن، 1999). درمانگر از روش های درمانی که در ساختار خانواده تغییر ایجاد می‌کند، استفاده می نماید. هدف در این مرحله رشد قابلیت های ساختاری خانواده است که برای مقابله با موقعیت های استرس زا در آینده مناسب است (نوابی نژاد، 1378). مشکل ساختاری عمده دیگری که در خانواده ها دیده می شود، سیستم والدینی ضعیف است. نقش خانواده درمانگر ساختاری این است که به والد یا والدین کمک کند که نقش فعال­تری در خانواده ایفا کنند. هدف مداخلات ساختاری این است که به والدین کمک کند به عنوان اعضای خانواده، در ایجاد قواعد و نظم در خانواده توانمند شوند. خانواده درمانی ساختاری فرض می­کند که این مداخلات منجر به سازمان دهی و کنترل بیشتر در خانواده می شود (مینوچین، 1974).

فنون درمانی

خانواده درمانی ساختاری گاهی اوقات به عنوان روشی برای نگاه کردن به خانواده‌ها و نه مجموعه‌ای از فنون مشخص می‌شود. با این حال روش ها و شیوه های متعددی وجود دارد که ناشی از این رویکرد است (بهاری،1382).

الحاق: هدف اصلی روش الحاقی یا انطباق، ایجاد رابطه کارآمد درمانی است. این فرایند شامل به نمایش گذاردن وضعیت روانی غالب در خانواده است. برای نیل به این هدف سه کارکرد بازسازی روی می‌دهد:

1)حفظ و ابقاء: حمایت از رفتارهای ویژه و بیان کلامی به منظور افزایش قدرت و استقلال زیرمنظومه­ها و همبستگی‌های فردی  2)ردیابی: استفاده از روشن سازی، بزرگ نمایی و تأیید ارتباط خانوادگی به منظور تقویت افراد و زیرمنظومه ها  3)تقلید: پذیرش شیوه ارتباط خانوادگی و همنوایی با میدان عاطفی آن (برای مثال، اگر خانواده به طور مکرر از سوگند استفاده می‌کند، درمانگر این شیوه ایجاد صمیمیّت را می پذیرد).

بازسازی: فرایند تغییر در ساختار خانواده است. انجام این کار از طریق آفریندگی، توصیف مرزها،     بی­توازنی (با اتحاد برخی از اعضای خانواده در مقابل عضو دیگر خانواده) و مکمل گرایی صورت    می­پذیرد (والش و مک گرا،[39]1996؛ به نقل از بهاری،1382). موارد زیر به عنوان روش­های بازسازی مینوچین اشاره می‌کنند.

1) آفریندگی: اعضای خانواده را وادار سازید که تعاملی از نو بیافرینند. این تعامل ممکن است بدون آزار باشد یا مستقیماً به مشکل فعلی مرتبط باشد. از آفریندگی برای تشخیص ساختار خانواده، افزایش شدّت و بازسازی سیستم خانواده استفاده می‌شود.

2) تحقق بخشیدن به الگوهای تبادلی خانواده: برانگیختن تعامل طبیعی خانواده، به گونه ای که درمانگر بتواند تعامل معمولی را مشاهده کند. برای این کار به اعضای خانواده دستور داده می‌شود که به مکالمه با یکدیگر بپردازند و یا با هدایت درمانگر از دادن پاسخ به سوال سر باز زنند.

3) تعیین مرزها: تقویت مرزهای پراکنده و افزایش گستره مرزهای سخت و انعطاف ناپذیر باعث می‌شود که تعامل سالم زیرمنظومه ها غنی تر گردد. این کار می‌تواند از طریق کمک به اعضای خانواده در برقراری قواعد جدید، بازنگری قواعد قدیمی و ایجاد کارکردهای ویژه برای هر زیرمنظومه صورت پذیرد.

4) بالا بردن استرس: افزایش تنیدگی در خانواده، آنان را مجبور می‌کند که بازسازی را بپذیرند. این کار می تواند از طریق تشویق تعارض، الحاق شماری از افراد خانواده علیه عضو دیگر، ایجاد مانع برای الگوهای غلط تبادلی صورت گیرد که در نهایت باعث کاهش استرس در یک سیستم می گردد.

5) تعیین تکلیف: تعیین تکلیف ویژه برای افراد و یا زیرمنظومه ها باید در جلسه و در خانه انجام پذیرد.

6) استفاده از نشانه بیماری: در کارکرد نشانه یک بیماری در سیستم خانواده، می‌توان با تشویق، کم اهمیت جلوه دادن و از نو نامگذاری کردن آن نشانه، تغییر بوجود آورد.

7) از نو قاب گیری: در قاب گرفتن از نو، یک مفهوم ضمنی مثبت به یک رفتار منفی نسبت داده می‌شود. برای مثال، ممکن است مادر برای انجام تکالیف شب بر سر فرزند پسرش فریاد بکشد، فریاد کشیدن مادر بر سر پسر از نو قاب گیری می‌شود. از نو قاب گرفتن یک مهارت مهم میان فردی است که نشان می‌دهد هر رفتار دارای جنبه های مثبت و منفی است. با پذیرش یک رفتار، شخص اغلب آن رفتار را کمتر بروز می‌دهد (نوابی نژاد، 1378).

لازم به ذکر است که خانواده درمانگران ساختاری از فنون دیگری از جمله ناهار خانوادگی، حمایت، آموزش و پرورش و  راهنمایی، دستکاری وضعیت روانی در خانواده، نظم تناقضی امور در جلسه درمان استفاده می کنند.

 1-Miracle question

2-Exception – finding question

Flanagan & Barr  Sommers- 1-

1-Crago

1-Kaufman & Kaufmann

2-Minuchin & Fishman

-Vetere 1

1-Goldenberg & Goldenberg

[9] Carlson

1-Craige

Rowe-2

3-Liddle

4-Mcclintic & Quille

1-Rigid Boundaries

2-Diffuse Boundaries

3-Gladding

4-Dysfunctionally

1-Coalitions

2-Triangles

3-Alliances

 Romantic 4-

1-Enmeshed

2-Disengaged

3-Pathological

4-Emery &Dillon

5-Normative expectation

6-Loyalty dilemmas

7-Alignments

8-Wynne

1-Identified patient

1-Overlape

2-Structural family therapy

3- Joining[33]

4-Enactment

Structural modification       -5

1-Act out

2-Relational dynamics

3-Authority

1-Walsh & Mc Grow

سه الگوی برگزیده سلامت از منظر روانشناسان

سلامت

سلامتی به عنوان یک حق بشری ویک هدف اجتماعی در جهان شناخته و برای ارضای نیازهای اساسی و بهبود کیفیت زندگی انسان حیاتی است . انسان برای یک زندگی موفقیت آمیز نیازمند برخورداری از آرامش، سلامت وکارآمدی درابعاد زیستی ، روانی – اجتماعی می باشد. سلامتی بخش اصلی یک زندگی با طراوت است و مدارس نقش مهمی در آگاه ساختن کودکان و نوجوانان پیرامون مهارتهای زندگی است. سلامت کیفیتی از زندگی است که تعریف آن مشکل واندازه گیری واقعی آن تقریباً غیرممکن است . متخصصان تعاریف متعددی از این مفهوم  ارائه داده اند اما تقریبا همه تعاریف موضوع مشترکی دارند و آن مسئولیت در قبال خود وانتخاب سبک زندگی سالم است .

معمولترین تعریف سلامت در نظام نامه سازمان بهداشت جهانی به شرح زیر صورت گرفته است، “سلامت حالت کامل آرامش و کامیابی زیستی ، روانی و اجتماعی است وصرف فقدان بیماری یا معلولیت (ناتوانی)، سلامت نیست ” از نظر داونی [1] و همکارانش (1996) این تعریف جنبه های مثبت و منفی دارد . به اعتقاد آنها ، در قسمت او از این تعریف، سلامت درعبارت بیان شده یعنی حضور یک کیفیت مثبت و خوب بودن . در قسمت دوم تعریف ، سلامت از دیدگاه منفی در نظر گرفته شده است چرا که کلمات فقدان بیماری یا ناتوانی را بکار برده است و کلماتی که مفهوم منفی به همراه دارند” .این تعریف با در نظر گرفتن هر دو جنبه ، این مطلب را القا می کند که سلامت واقعی شامل پیشگیری از بیمار شدن سلامت واقعی شامل پیشگیری از بیمار شدن (مانند ناخوشی ، آسیب وبیماری) است وهم ارتقای سلامت مثبت را در بر می گیرد (کریستین[2]،2000،ترجمه سهرابی،1380).

بنیارد[3] (1996) تعریف سلامت بر مبنای حالت کامل صحت و آسایش زیستی ،روانی و اجتماعی را مورد انتقاد فرار داده و اظهار می دارد که رسیدن به آن حالت در عمل خیلی مشکل است . از سوی دیگر این تعریف از عوامل گسترده اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی که ممکن است در این حالت سهیم باشند ، غفلت کرده است )جلیلیان،1392).

ادلین[4] وهمکاران1999،کاکی،1386) سلامت را یک روش کنش وری وحدت یافته می دانند که فرد طیف تعادل وجهت هدفمند را با محیط یعنی جتیی که در آن کنش وری خود را آشکار می سازد نگه می دارد.

سلامت همیشه در طول تاریخ بشر را به خود مشغول کرده است تدوین برنامه های تربیتی و بهداشتی برای حفظ سلامتی و مطالعه، پیشگیری و درمان بیماری ها نمونه ای از این اقدامات بشری است(ولیزاده،1391).

  2-2-1 -الگوی سلامت

دانشمندان در تعریف سلامت سه الگو را برگزیده اند :

2-2-1-1- الگوی پزشکی[5]

عقیده الگوی پزشکی این است که سلامت یعنی فقدان یک یا چند مورد از موارد مرگ،بیماری وناتوانی، بنابراین اگر فرد بیمار یا اینکه در حال مرگ نباشد در هر حالتی که باشد سلامت است. معتقدان این الگو عمدتاً بر زیست شناسی بیماری تأکید دارند و تمایل دارند که حالت بدن وکارکرد دستگاهها و اندام مختلف بدن بر سلامت تأثیر دارد ودر سالم بودن آن‌ها فرد سالم است. و حالت بیماری‌ها را بع عوامل بدنی مربوط می دانند. در این الگو به مشکلات اجتماعی و اقتصادی و دیگر مشکلاتی که بر سلامت تأثیرمی گذارد، اهمیتی داده نمی شود وسلامت، از طریق معالجه ودرمان بیماری یا توان بخشی آن قسمت آسیب دیده، بدست می آید. این الگو به دلیل تأکید بر زیست شناسی محدودیت‌هایی دارد که با این محدودیت‌ها قادر به ایجاد وسلامت کلی و همچنین سبک زندگی سالم نیست ونمی تواند در این راه موفق باشد(شهیدی وحمدیه،1381).

2-2-1-2- الگوی محیطی [6]

این الگودرباره‌ی خطرات وصدماتی که محیط به سلامت انسان وارد می‌ کند بحث می نماید. در این الگوسازگاری فرد با محیط به هنگام تغییرشرایط تعریف شده است. این الگوبرخلاف الگوی زیستی به عوامل محیطی وتأثیرات وضعیت اقتصادی واجتماعی وآموزش نیز توجه دارد و این عوامل را به سلامت انسان تأثیر گذار می داند وبه طور کلی می توان گفت که بر وضعیت‌ها وشرایط خارج از فرد که بر سلامت او تأثیر می گذارند تمرکز دارد. براساس این الگو بیماری یا عدم بیماری به معنای ناسازگاری یا سازگاری انسان با تغییرات محیطی و تعاملات محیطی است(همان منبع).

 

 

 

2-2-1-3- الگوی کلی نگری[7]

این الگو بر اساس کلیت شخص نه بر اساس بیماری یا عدم بیماری، سلامت را می سنجد. می توان گفت مجموعه ای از هردوالگو ذکر شده پیشین است. که هم جنبه‌های فیزیولوژیکی وزیستی وروانی وهیجانی و… هم جنبه‌های اجتماعی و محیطی و… را در دارد واین مجموعه عوامل را بر سلامت انسان مؤثر می‌داند. بنابراین بر اساس این الگو سلامت چیزی بیش از سلامت جسمانی است وبه جنبه‌های روانی ، اجتماعی، هیجاتی و معنوی فرد وهمچنین روابط بین ابعاد اشاره دارد(ولیزاده،1391). به طور کلی می‌توان چنین گفت دیدگاه کلی نگری رفتار انسان رامتشکل از ابعاد گوناکون می دانند که نارسایی در هر کدام از این ابعاد می تواند منجر به اختلالاتی در آن بعد ونهایتاً اختلال در کل سیستم فرد گردد.در این دیدگاه چون سلامت، پویا وپیوسته است، لذا هیچ بعدی از آن مستقل ومجزا عمل نمی کند.ووقتی فرد از نظر سلامت در سطح بالا یا بهینه ای قرار دارد تمام ابعاد به طور یکپارچه وبا هم کار می کنند. محیط فرد که خانه‌ مدرسه، محیط کار،دانشگاه،جامعه و… است وهمچنین‌ابعادجسمانی،هیجانی،عقلانی،حرفه‌ای،معنوی‌واجتماعی‌همگی‌باهم‌درارتباط‌هستندتادررفتارنظم‌باقی       بماند(ادلین‌ووهمکاران،1999؛ولیزاده ،1391).

2-2-2- ابعاد سلامت

دانشمندان معتقدند که سلامت دارای دو بعد است ولی این دوهمپوشانی زیادی با هم دارندکه شامل سلامت جسمانی وسلامت روانشناختی می باشد.

2-2-2-1- سلامت جسمانی

سلامت جسمانی عبارت است از سلامت بدن که این سلامت از طریق خوردن وآشامیدن صحیح،ورزش منظم، اجتناب از عادت مضر، آگاهی یافتن و احساس مسئولیت در قبال سلامت و تندرستی بدنبال مراقبت‌های پزشکی بودن در صورت نیاز وشرکت در فعالیت‌هایی که به پیشگیری از بیماری کمک می کند، محقق می شود(کاکی،1392).

2-2-2-2 سلامت روانشناختی

سلامت روانشناختی را “ادراک مثبت فرد از رویداد وشرایط زندگی” تعریف می کنند. بعضی روان‌شناسان خوش بینی یک فرد را در موقعیت و وضعیت‌های مختلف در این راستا مفید می دانند. بعضی از آنها سلامت روانشناختی را مترادف با شادی و خوشنودی و رضایت از زندگی در نظر می گیرند. که این مؤلفه نشانگراین است که مردم وقتی شاد باشند وبا شادی زندگی کنند وضعیت کیفی زندگی در آن جامعه مطلوب است.

شاد نبودن مردم نشانه‌ دهنده وجود نواقص و مشکلات جدی است. بطور کلی می توان گفت برای داشتن سلامت روان شرایطی وجود دارد که عبارتند از: روبرو شدن با وقایع، سازگار شدن با تغییرات موجود، گنجایش داشتن برای اضطراب‌ها، کم توقع بودن، احترام قائل شدن برای دیگران ، دشمنی نکردن با دیگران وکمک رساندن به مردم(گنجی،1384). بنابرتحقیقات انجمن ملی سلامت روانی[8] ، افرادسالم‌خود را آن گونه که هستند می پذیرند ، از استعدادهای خود بهره مند می شوند، در مورد عیوب جسمانی و ناتوانی ‌های خود شکیبا بوده واز آن ناراحت نمی شوند، دیدگاه واقع بینانه داشته وواقعیات ودشواری‌های زندگی راسهل می انگارند.اغلب آرام بوده ونسبت به عقاید تازه گشاده رو هستند. این افراد شوخ طبع و از اعتماد به نفس بالایی برخوردار هستند.افراد دارای سلامت روان احساس خوبی نسبت به دیگران دارند،آنها می کوشند تا دیگران را دوست داشته باشند وبه آنها اعتماد دارند،چرا که تمایل دارند دیگران نیز آنها را دوست داشته باشندوبه آنها اعتماد نمایند.چنین افرادی قادرند که با دیگران ارتباط گرمی داشته باشند واین روابط را ادامه دهند به علایق دیگران توجه و احترام می گذارندوآنها به اجازه نمی دهند از سوی دیگران مورد حمله وفشار قرار گیرند ونیز سعی نمی کنند که بر دیگران تسلط یابند وآنها با یکی بودن با جامعه نسبت به دیگران احساس مسئولیت می کنند.آنها قدرت روبرو شدن با نیازهای زندگی را دارند ومعمولاً نسبت به خود احساس مسئولیت می کنند وبا مشکلات به همان شیوه که رخ میدهد برخورد می کنند.آنها پندارهای واقع گرا در مورد آنچه که قادر به انجام دادنش نیستند را دارند،بنابر این آنها محیط خود را تا آن‌جا که ممکن است شکل داده ونیز تا آن‌جا که ضرورت دارد با آن سازگار می شوند(ولیزاده،1391).

1 -Dowani

2- Cristiano

3 -Banya

4-Aldine

1-Medical mode

2-Biomedical mode

 

 

 1-Holistic

 

1-Mental health national association

ده مهارت اصلی وپایه‌ای مهارت‌های زندگی

مهارت‌های اصلی زندگی

کارشناسان مهارت‌های زندگی را در چندین سطح بررسی می کنند :

سطح اول : مهارت‌های پایه‌ای واساسی روان شناختی واجتماعی هستند .این مهارت‌ها به شدت متأثر از فرهنگ و ارزش‌های اجتماعی هستند نظیر خود آگاهی وهمدلی .

خودآگاهی : به معنی توانایی وظرفیت فرد در شناخت خویشتن ونیز شناسایی خواسته ها، نیازها واحساسات خویش است. در این مهارت فرد همچنین می آموزد که چه شرایط یا موقعیت هایی برای وی فشارآورهستند.

همدلی : عبارت است از فراگیری نحوه‌ی درک احساسات دیگران. در این مهارت فرد می‌آموزد که چگونه احساسات افراد دیگر را تحت شرایط مختلف درک کند. تفاوت‌های فردی را بپذیرد و روابط بین فردی خود را با افراد مختلف بهبود بخشد.

سطح دوم : مهارت‌هایی هستند که تنها در شرایط خاص مورد استفاده قرار می گیرند نظیر مذاکره ، رفتار جرأت مندانه وحل تعارض .

جرأت ورزی : عبارت است از ابراز وجود خود ودرخواست حقوق خود بدون تجاوز به حقوق دیگران وباعث می شود که فرد اعتماد به نفس را در خود حس کند.

حل تعارض : از یک سو به معنی حد اقل رساندن قدرت تخریبی تعارض است واز سوی دیگر تعارض به صورت یک پدیده اثر بخش خلاق، سازنده وسودمند مبدل می سازد. استراتژی‌های حل تعارض عبارتنداز رقابت ، همکاری، مصالحه، اجتناب، سازش.

سطح سوم : مهارت‌های زندگی کاربردی هستند نظیر امتناع از سوء مصرف مواد .

این مهارت‌ها عبارتند از :

1- مهارت تصمیم گیری : دراین مهارت افراد می آموزند که تصمیم گیری چیست وچه اهمیتی دارد. آن‌ها همچنین با انواع تصمیم گیری آشنا شده ومراحل یک تصمیم گیری را گام به گام تمرین می کنند . دانشجویان همچنین با رابطه موجود میان تصمیم گیری و سایر مهارت‌های زندگی از یک سو و رابطه تصمیم گیری با پیشگیری اولیه در بهداشت روانی از سوی دیگر آشنا می شوند.

2-  مهارت حل مسأله :این مهارت عبارت است از تعریف دقیق مشکلی که فرد با آن روبروست. شناسایی و بررسی راه حل های موجود وبرگزیدن واجرای راه حل مناسب و ارزیابی فرایند حل مسأله  به طوری که فرد دچار دغدغه و اضطراب نشود واز راه های غیر سالم برای حل مشکلات خویش استفاده نکند .

3- مهارت تفکر خلاق : توانایی تفکر خلاق یک مهارت سازنده وپایه برای نیل به سایر مهارت‌های مرتبط با اندیشیدن است .در این مهارت افراد فرا می گیرند که به شیوه های متفاوت بیاندیشند واز تجربه های متعارف ومعمرلی خویش فراتر رفته راه حل‌هایی را خلق نمایندکه خاص و ویژه‌ی خودشان است.

4- مهارت تفکر نقاد : این مهارت عبارت است از توانایی تحلیل عینی اطلاعات موجود با توجه به تجارب شخصی و شناسایی آثار نفوذی ارزش‌های اجتماعی ، همسالان و رسانه‌های گروهی بر رفتار فردی .

5- توانایی برقراری ارتباط مؤثر : این مهارت به معنای ابراز احساسات ، نیازها ونقطه نظرهای فردی به صورت کلامی وغیر کلامی است .

6- مهارت ایجاد وحفظ روابط بین فردی : مهارتی است جهت تعامل مثبت با افراد به ویژه اعضای خانواده در زندگی روزمره (دلیری،1383).

2-1-6- ده مهارت اصلی وپایه‌ای مهارت‌های زندگی

این مهارت‌ها عبارتند از :

  • مهارت خود آگاهی
  • مهارت همدلی
  • مهارت برقراری رابطه مؤثر
  • مهارت روابط بین فردی سازگارانه
  • مهارت تصمیم گیری
  • مهارت حل مسأله
  • مهارت تفکر نقاد
  • مهارت تفکر خلاق
  • مهارت مقابله با هیجان
  • مهارت مقابله با استرس(دفتر برنامه ریزی و پرورشی وزارت آموزش وپرورش،1384).

مهارت‌های زندگی را می توان به علت نزدیکی وهمپوشی دوبه دو به پنج حوزه مانند زیر تقسیم کرد . برای ارتقای سلامت ، آموزش هر یک از این حوزه ها ، به صورت مهارت‌های عام واصلی زندگی ، باهدف ایجاد تونایی روانی و اجتماعی انجام می گردد .

 خودآگاهی

و

همدلی

ارتباطات اجتماعی

و

ارتباطات بین فردی

 تفکر خلاق

و

تفکر نقاد

 تصمیم گیری

و

حل مسأله

 مقابله با هیجان

و

مقابله با استرس

 

آموزش مهارت‌های زندگی به دو صورت انجام می گیرد :

1-آموزش مهارت‌های زندگی به صورت کلی که با هدف ارتقا سلامت وبهداشت روان و ایجاد رفتارها وتعاملات سالم صورت می گیرد.

2-آموزش مهارت‌های اختصاصی و ویژه باهدف پیشگیری از یک آسیب مشخص مانند آموزش مهارت قاطع بودن و در مقابل مشاور گروه جهت سوء مصرف مواد وغیره .

شواهد عملی نشان می دهدکه آموزش مهارت‌ها با این روش ودر قالب یک برنامه گسترده ،نقش مهمی در پیشگیری اولیه دارد(دفتر برنامه ریزی و پرورشی وزارت آموزش وپرورش،1384).

آموزش مهارت‌های زندگی فرد را قادر می سازد تا دانش ،ارزشها و نگرش‌ها را ه توانایی‌های بالفعل تبدیل کند و انگیزه و رفتار سالم داشته باشد وفرصت و میدان انجام چنین رفتارهایی را ایجاد نماید . مهارت‌های زندگی بر ادراک فرد از کفایت خود و اعتماد به نفس و عزت نفس اثر دارد وبنابراین نقش مهمی در سلامت روان دارد. همراه با افزایش سطح بهداشت روان ، مراقبت در خود و دیگران ، پیشگیری از مشکلات روانی و بهداشتی و مشکلات رفتاری افزایش می یابد(مهدی زاده،1382).

برخورداری از مهارت های زندگی فرد را برای غلبه بر تنش ها و مشکلات پیش رو که اقتضای زندگی فردی و اجتماعی است آماده می کند. مهارت های زندگی افراد را در رویارویی با شرایط زندگی توانمند می سازد. این مهارت ها می تواند تأمین کننده سلامت روانی ، اجتماعی و جسمانی افراد باشد. پایین بودن مهارت های زندگی موجب افت عملکرد تحصیلی روی آوردن آنان به رفتارهای پر خطر می گردد ( رامشت و فرشاد، 2009).