مقاله رایگان درباره ساختارگرایی، سرمایه گذاری، کیفیت زندگی، تفکر انتقادی

رسیدن جوامع به موضوع اصلی اش توجیه می کند. موضوع اصلی وی همان جوامع پساسنتی۲۴ هستند که در آن ها، هر یک از مشخصه های یک جامعه سنتی بگونه ای متحول شده اند که رشد منظم آن ها فراهم آمده است.
۲- مرحله عمومی دوم توسعه مجموعه شرایط ما قبل خیز۲۵ است. این شرایط در اروپای غربی از اواخر قرن هفدهم و اوایل قرن هجدهم، از زمانی که بصیرت های علم نوین به کارکردهای تولید در کشاورزی و صنعت تبدیل شدند و تحت مجموعه ای از سازوکارهای مشخص و در اثر گسترش روابط بین الملل، با یکدیگر تلاقی پیدا کردند. بریتانیا به علت موقعیت جغرافیایی، توانایی های تجاری و ساختار سیاسی خاص آن، اولین کشوری بود که توانست مجموعه شرایط ما قبل خیز را پرورش دهد. در هیچ جای دیگری شرایط مذکور به طور بومی و خودجوش پدید نیامد بلکه به شکل غیر بومی و در اثر دخالت های جوامع پیشرفته تر ظاهر شدند. تأثیرگذاری های خارجی باعث تزلزل جامعه سنتی شده و زوال آن را سرعت می بخشند. چنین زوالی، اساساً همراه با گسترش اندیشه پیشرفت و ترقی، نه فقط به عنوان یک احتمال بلکه به عنوان شرایط ضروری برای نیل به مقاصد عالی (مانند حیثیت ملی و سود خصوصی) می باشد. آموزش و پرورش گسترش یافته، مردمانی جدید به جلو صحنه می آیند، بانک ها ظاهر می شوند، سرمایه گذاری افزایش می یابد، مجال تجارت و بازرگانی فراخ تر می شود و کارخانه های صنعتی و تولیدی بوجود می آیند. با این حال، همه موارد فوق در جامعه ای رخ می دهند که هنوز به وسیله روش های سنتی، ساختارها و ارزش های سنتی حاکم شناخته می شود.
۳- مرحله خیز که نقطه عطفی قابل توجه در حیات جوامع مدرن است هنگامی است که موانع ومقاومت ها در برابر رشد با ثبات در نهایت رفع می شوند. در بریتانیا و بخش های مستعد جهان که ساکنین آن ها به طور قابل توجهی بریتانیایی بودند، محرک اصلی و مستقیم خیز، عمدتاً فن آوری بوده است، اما در جاهای دیگر یک زمینه سیاسی مساعد با نوسازی نیز ضروری می باشد. در طول مرحله خیز، نرخ سرمایه گذاری کارآمد از ۵ درصد درآمد ملی به ۱۰ درصد یا بیشتر افزایش می یابد، صنایع جدید گسترش یافته، سودها مجدداً سرمایه گذاری می شوند، اشتغال صنعتی در شهرها افزایش می یابد و طبقه کارآفرین گسترش می یابد. فنون جدید به بخش کشاورزی اشاعه یافته و در عرض یک یا دو دهه، ساختارهای اقتصادی و سیاسی جامعه به گونه ای متحول می شوند که رشد اقتصادی با ثبات پایدار می شود. از نظر روستو، عامل آخر برای سایر کشورها که همواره در معرض هجوم و تجاوزات خارجی بوده اند، از اهمیت بیشتری برخوردار است.
۴- مرحله پس از خیز، که در آن جامعه به سمت بلوغ۲۶ سوق داده می شود. این مرحله در فاصله زمانی طولانی با جلوداری فن آوری در فعالیت های اقتصادی رخ می دهد.۱۰ الی ۲۰ درصد از درآمد ملی سرمایه گذاری می شود. رشد بر هر میزان افزایش جمعیت پیشی می گیرد، یا به عبارت دیگر، وضعیتی پدید می آید که مهارت های فنی و مدیریتی به اندازه کافی برای تولید هر چیز دلخواهی (ابزارآلات، ماشین ها، مواد شیمیایی، صنایع و تجهیزات برقی و از این قبیل) وجود دارند.
۵- این مرحله در نهایت به وضعیت مصرف انبوه۲۷ منجر می شود که در آن بخش های صنعتی پیشرو تبدیل به بخش خدماتی و تولید کالاهای مصرفی با دوام می شوند. درآمدهای واقعی به سطحی ارتقاء می یابند که تعداد زیادی از مردم می توانند فراتر از نیازهایشان مصرف نمایند و ساختار نیروی کار به سمت انواع اشتغال اداری و با مهارت های شهری متحول می شود. در این سطح، ممکن است جوامع غربی تصمیم بگیرند که منابع بیشتری را به رفاه عمومی و تامین اجتماعی اختصاص دهند.
چنین مراحل رشد جهان شمولی، مراحلی بین مدرن بودن و سنتی بودن، توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی هستند. نظریه مرحله بندی روستو جایگاهی غالب در تفکر مرسوم توسعه در دهه ۱۹۶۰ پیدا کرد و این هنگامی بود که نگرش های لیبرالی نسبت به جهان سوم در حال شکل گیری بودند و این عقاید پایه ای را برای درک تاریخی بیشتر اقتصادهای پیشرفته فراهم نمودند. از آنجا که توسعه مدرنیته به فضای اروپایی آمریکایی (و ژاپن) محدود در مناسبات اقتصادی و جغرافیایی شده باید اشاعه نوآوری از مرکز پیشرفته را ترغیب نموده ، لذا کشورهای عقب افتاده، بازار را به عنوان بستر یکپارچگی اجتماعی انتخاب نموده و به مساعدت، سرمایه گذاری ها، مشارکت و هدایت ایالات متحده خیر مقدم گویند.
۳-۷-۲-۲-نظریه های پسامدرن توسعه
از اواسط دهه ۱۹۶۰ تا اوایل دهه۱۹۸۰ ، تفکر انتقادی در مورد توسعه تحت نفوذ نظریه های مارکسیستی و نئومارکسیستی قرار داشت. نظریه وابستگی و نظریه نظام های جهانی، در اواخر دهه ۱۹۶۰ و بیشتر دهه ۱۹۷۰، در صدر مباحث بودند. ساختارگرایی مارکسیستی و التقاط شیوه های تولید در جهان فکری انگلیسی آمریکایی اواخر دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه۱۹۸۰ ، بالاخص برای تفکر رادیکال در مورد توسعه اهمیت وافری یافتند. با نگاهی به گذشته، به راحتی می توان دریافت که نظریه های ساختاری و سیستمی نقاط اوج فلسفه اجتماعی مدرن و رادیکال می باشند. این نظریه های شدیداً تعمیم گرا۲۸ می کوشند تا هر حادثه تاریخی و هر مشخصه اجتماعی را به عنوان مؤلف هایی از یک نظام عمومی تر و فراگیر معرفی نمایند، نظامی که یا شیوه تولید است، یا نظام سرمایه داری و یا بازار جهانی. هدف آن ها بنای یک نظریه قاعده مند در مورد کلیت های اجتماعی۲۹ و اجزاء آن ها ست، بدون آن که از سر تبیین چیزی بگذرد یا آن را به شانس حواله کند، هر چند برخی جنبه ها را نیز به طور تجربی بررسی می کند. از نظر ساختارگرایی محض، تن دادن به تحلیل تجربی معادل با پذیرش نقصان نظری است.
با این حال، در دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ ، تصور ساختارها و کلیت ها با سوءظنی فزاینده مواجه گردید (هم از لحاظ تلقی جوامع به عنوان کلیت ها و هم تلقی نظریه ها به عنوان تبیین های کل گرایانه). در طول دهه ۱۹۷۰، خصوصاً در فرانسه، نظریه پردازی انتقادی از تصور صور متنوع فراساختاری۳۰ آغاز نمود و بریتانیا و ایالات متحده نیز گسترش یافت. سال ۱۹۷۹ نقطه عطف مهمی در کاربرد اندیشه های فراساختارگرا در مورد رابطه بین جهان اول و جهان سوم بود و از اواسط دهه ۱۹۸۰ به بعد اندیشه های فراساختارگرا بر تفکر انتقادی در مورد توسعه و فراتوسعه گرایی تأثیرگذار شدند.
برخی اندیشمندان فراساختارگرا، درونمایه های ساختارگرایی را در کاربردهایی جدیدتر، تداوم بخشیدند. اما بسیاری از دیگر متفکرین فراساختارگرا، حوادث را فوران تصادفی جهانی بی نظم تر از آنچه ساختارگرایی تصور کرده است، می دانند. دنیای آن ها، دنیای ناپیوستگی ها و انفصال هاست و نه دنیای پیوستگی ها و ارتباط های منطقی، جهان پیچیده و نه جهانی به سادگی ساختارها.
در حالی که از نظر ساختارگرایی، نظام های استعلایی معنادهنده به فرد هستند، فراساختارگرایان خواهان اعاده معنا۳۱ به شخص یا حوادث منفرد می باشند و در حالی که ساختارگرایی، در اشکال انتقادی اش، معمولاً از زبانی اقتصادی برای نقد سرمایه داری استفاده می کند، فراساختارگرایی معمولاً از زبانی فرهنگی برای نقد سرمایه داری بهره می جوید. ساختارگرایی توسعه مدرن را واجد استعداد برای نجات انسان می پندارد، حال آن که از نظر فراساختارگرایی توسعه یکی از ابزار قدرت مدرن و نظارت اجتماعی است. چنین وجوه افتراقی (و سایر وجوه دیگر) حاکی از یک شکاف در اندیشه اجتماعی انتقادی است که به قول برخی به پهنای شکاف میان اندیشه مدرن و ماقبل می باشد. بنابراین مشخصه دوره پسامدرن فرهنگ و اندیشه، سرخوردگی و از دست دادن ایمان نسبت به کلان روایت های مدرن مانند حقیقت، رهایی، دموکراسی، انقلاب و توسعه است.
۴-۷-۲-۲- نگرش سیستمی نسبت به توسعه
در دیدگاه سیستمی، سازمان مجموعه ای با عناصر بهم وابسته و هدفمند تلقی می شود، که هم به رشد و هم به توسعه نیازمند است. رشد در یک سازمان یعنی افزایش در اندازه یا تعداد و در شاخص هایی مانند تعداد کارکنان، تعداد واحدها سهم بازار، میزان فروش، تعداد محصول لحاظ می شود.
توسعه معمولاً به افزایش ظرفیت ها و توانایی ها توجه دارد و بیشتر جنبه انگیزشی، دانش، درک و خرد دارد تا جنبه مال و ثروت توسعه بیشتر به کیفیت زندگی مربوط است، تا به سطح زندگی. بدیهی است که ارتقاء سطح زندگی ضرورتاً به افزایش کیفیت زندگی نمی انجامد و به این جهت عده ای بر این عقیده اند که در برخی از کشورهای از نظر اقتصادی پیشرفته، افزایش سطح زندگی موجب کاهش کیفیت آن شده است.
با این حال نمی توان اثر ارتقاء سطح زندگی و تاثیر آن را بر کیفیت زندگی نادیده انگاشت، لزوم هماهنگی این دو یک ضرورت توسعه از نگاه سیستمیرا تشکیل می دهد. توسعه عامل انسانی در دیدگاه مدرن و پست مدرن اگر چه مورد تاکید است اما در دیدگاه سیستمی یک ضرورت است، تاکید بر توسعه انسان از نظر ابعاد کیفی و ایجاد انگیزه درونی وی را قادر می سازد تا با منابعی که در اختیار دارد کیفیت زندگی فرد و دیگران را بهبود بخشد.
نظر به اینکه توسعه شامل خواست و توانایی است، نمی توان آن را به دیگری داد یا بر او تحمیل کرد، به همین شکل نه دولت می تواند حکومت شوندگان را توسعه دهد و نه شرکت ها کارکنان را. حداکثر کاری که آن ها می توانند انجام دهند، ترغیب و تسهیل این توسعه است، و از این طریق آن ها را به یادگیری و کسب دانش ومهارت ترغیب و با تدابیر اجرایی لازم و تامین نیازها، آن را تسهیل نمایند.
با توجه به نکات فوق، توسعه فرآیندی است که یک نظام هدفدار و نهایت مدار طی آن انگیزه ها و توانمندی های خود را برای تحقق بخشیدن به خواسته ها و نیازهای خود و مدیران افزایش می دهد. سازمان بعنوان یک سیستم اجتماعی چگونه می تواند توسعه خود و اعضای خود را تسهیل و ترغیب نماید. فیلسوفان یونان باستان برای توسعه انسان پیشرفت به سوی چهار عامل ایده آل را ضروری و در مجموع کافی می دانستند : حقیقت، فراوانی، نیکی و زیبایی.
۱. عامل حقیقت وظیفه علمی و فن شناسانه جامعه است. این خصلت ترغیب و تسهیل تولید اطلاعات، دانش و درک لازم افراد برای انتخاب کارآمدترین وسایل موجود و توسعه روز افزون کارآیی این وسایل را در برمی گیرد.
۲. عامل فراوانی وظیفه ی اقتصادی جامعه است. این عامل ترغیب و تسهیل تامین منابع مادی و فکری لازم برای به هدف رسیدن افراد را در برمی گیرد. این کار تولید و توزیع این منابع- به وجود آوردن، اعلام وجود، در دسترس قرار دادن و جلوگیری از سرقت و تخریب آن ها- را شامل می شود.
۳. عامل نیکی وظیفه اخلاقی- معنوی جامعه است. جهت آن از میان بردن نزاع بین هدف های

INLINE  مقاله رایگان دربارهجهانی شدن، استراتژی، استراتژیک، تجارت آزاد

دیدگاهتان را بنویسید