نعریف اختلال شخصیت از منظر روانشناسان

اختلال شخصیت

بر طبق آنچه در نسخه چهارم راهنمای تشخیصی و آماری تجدیدنظر شده (DSM-IV-TR) آمده است، اختلال شخصیت عبارت است از: «یک الگوی با دوام و پایدار از رفتار و تجربه درونی که به طور قابل ملاحظه‌ای با انتظاراتی که از شرایط فرهنگی فرد وجود دارد متفاوت باشد، فراگیر و غیرقابل انعطاف باشد، شروع آن به دوران نوجوانی یا اوایل بلوغ برگردد، در طول زمان پایدار باشد و به ناراحتی یا آسیب‌دیدگی روحی منجر گردد.» به دلیل آن که این اختلالات، مزمن و فراگیر هستند. می‌توانند به اختلال جدّی در کارکرد و زندگی روزمره بیانجامند (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391). اختلال های شخصیت دهها سال است که برای بررسی روان شناختی، منبع جالبی فراهم آورده اند زیرا که آنها ثبات و استحکام چنان نیرومندی به شخصیت و رفتار می بخشند که در طول زمان و مکان ادامه می یابند. اختلال های شخصیت اساساً اختلال های صفات هستند، اختلال هایی که در گرایش فرد به درک پاسخ دهی به محیط به شیوه های ناسازگارانه انعکاس می یابند (دیویسون، 1384).

در کار گروه بخش شخصیّت و اختلالات شخصیت DSM-5، اختلالات شخصیّت به این‌گونه تعریف شده است؛ در اختلال شخصیّت، فرد باید مختل شدن معناداری را به طور شاخص در دو حوزه از کارکرد شخصیّت – خود و بین فردی- تجربه نماید. بنا به تعریف خود نه تنها به چگونگی دیدگاه فرد از خود بلکه به شیوه­ای که فرد اهداف خود را در زندگی تعیین و دنبال می­کند اشاره دارد. بین فردی نیز به توانایی یک شخص در درک نقطه نظر دیگران و ایجاد روابط نزدیک با آنان اشاره دارد. مقیاسی که از طریق آن این­ موارد مورد قضاوت قرار خواهند گرفت، از کم تا شدید درجه­بندی می­شود (ویدیگر[1]، 2012).

 

2-8-1-نظریه اختلال شخصیت میلون

2-8-2- نظریه میلون درباره اختلالات شخصیت

از نظر میلون محیط و شخصیت یک سیستم است. سیستمی که ویژگی اصلی آن، سلسله مراتبی و از چند سطح سازمانی تشکیل گردیده است: سطوح زیستی، خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی که هر سطح روی لایه یا سطح قبلی بنا گردیده است (شریفی، 1386).

نظریه اختلال شخصیت میلون، یک نظریه تحولی- زیستی- تکاملی است که اختلالات شخصیت را ناشی از عملکرد متفاوت ناسازگارانه ای که می تواند به ایجاد نقایص، عدم تعادل ها و تعارض هایی در رابطه فرد با محیط گردد. این نظریه مانند نظریه های روانکاوی از ویژگی دو قطبی بودن برخوردار است. بدین صورت که راهبردهای زیستی در طی دوران تکامل انسانی وارد رفتار انسان شده است. از نظر میلون مراحل تحول 4 مرحله می باشد که یک انسان باید از آنها بگذرد و جهت باکفایت عمل کردن در زندگی 4 وظیفه باید انجام دهد. سه زوج نخست این مراحل و وظایف و تاحدی زوج چهارم بین انسان و گونه های پایین تر مشترک بوده و شاید بتوان آنها را به عنوان 4 مرحله سیر و تکامل تحول تصور کرد. این مراحل چهارگانه تحول عبارتند از وجود، سازگاری، تکرار و انتزاع (کلارکین[2] و لنزن ویجر[3]، 1996).

ارگانیسم از مراحل رشدی عبور می کند که این مراحل با توجه به دوره مربوطه در تحول دارای اهدافی عملکردی هستند. در درون هر مرحله هر فرد یک سری حالات شخصیتی را کسب می کند که نشان دهنده یک تمایل به سوی یکی از دو قطب است. این موضوع که طی زمان کدام قطب مسلط خواهد شد را تعامل متقابل حل نشدنی عوامل درون و برون ارگانیسم تعیین می کند. بدین صورت طی دوران نوزادی وظیفه ارگانیسم عبارت است از ادامه وجود. در این جا تحول مکانیسم هایی را بوجود می آورد که نوزاد را به طرف محیط های ارتقاء دهنده زندگی (لذت) هدایت کرده و از محیط های تهدید کننده زندگی (درد) دور می کند.

INLINE  راهنمای خرید اسکنر

با رشد قوای فکری ممکن است شیوه بیان صفات یا حالاتی که در مراحل اولیه زندگی کسب می شود تغییر شکل پیدا کند. فردی با یک مزاج فعال در هماهنگی با عوامل بافتی می تواند بصورت یک شخصیت اجتنابی یا ضد اجتماعی در آید. اگر فرد جهت گیری فعال داشته باشد و بعداً یا بگیرد که شخصیت اجتنابی یا ضد اجتماعی در آید. اگر فرد جهت گیری نافعال داشته باشد و بعداً یاد بگیرد که معطوف به خود باشد یم سبک خود شیفته ایجاد خواهد شد. ولی اگر فرد یک تمایل فعال داشته باشد و سپس یاد بگیرد که معطوف به خود باشد یک سبک ضد اجتماعی بوجود می آید (کلارکین و لنزن ویجر، 1996).

مرحله اول- وجود: مکانیسم های تحولی همراه با این مرحله با فرایندهای ارتقاء زندگی و حفظ آن ارتباط دارند. اولین گروه این فرایندها با جهت دهی بسوی بهبود کیفیت زندگی و گروه بعدی با جهت دهی فرد بسوی دور شدن از اعمال و محیط هایی که کیفیت زندگی را کاهش داده و یا وجود را به خطر می اندازد ارتباط دارد. این دو فرایند اهداف وجودی نامیده می شود. چنین مکانیسم هایی یک تقابل لذت- درد را شکل می دهند. اکثر انسان ها هر دو فرایند را نشان می دهند. با این حال برخی افراد در مورد این اهداف در تعارض اند (مانند سادیست ها) در حالی که عده ای دیگر کمبودهایی در چنین اهدافی دارند (مانند اسکیزوئیدها) (شریفی، 1386).

مرحله دوم- سازگاری: زمانیکه یک ساختار بوجود آمد بایستی بوسیله مبادله انرژی و اطلاعات با محیط خود، وجود خود را حفظ کند. این مرحله دوم تحول با آنچه که روش های سازگاری نامیده می شود ارتباط دارد و بصورت یک تقابل دو بخشی فرمول بندی شده است. یم جهت گیری همراه شدن با اکولوژیک بوده و آن عبارت است از قرار گرفتن در یک گوشه از محیط در برابر یک جهت گیری فعال که تغییر دادن اکولوژی بوده و عبارتست از مداخله در محیط و تغییر دادن آن (شریفی، 1386).

مرحله سوم- تکرار: اگر چه ممکن است ارگانیسم با محیط خود خوب سازگار شده باشد ولی وجود هر شکلی از زندگی دارای زمان محدودی است. ارگانیسم جهت رفع این محدودیت از راهبرد سومی بنام تکرار استفاده می کند که بوسیله آن فرزندانی را بجای می گذارد. این راهبرد طبق نظر زیست شناسان به عنوان راهبرد (r) یا خود پروری از یک سو، و راهبرد (k) یا پرورش دیگران از سوی دیگر مورد نظر قرار می گیرد. از نظر روانشناسی راهبرد (r) فرد را مستعد اهمال معطوف به خود می کند که دیگران از آنها به عنوان خودخواهی، بی عاطفگی، بی توجهی و عدم مراقبت یاد می کنند در حالیکه راهبرد (k) فرد را مستعد اعمال معطو به پرورش می کند که به عنوان وابسته، صمیمی، حمایت کننده و نگران نام می گیرد. تقابل خود- دیگری نیز همانند تقابل فعال- نافعال از بسط مفهوم سیستم ها حاصل می شود. در اینجا نیز همانند مورد قبل هدف ارگانیسم حفظ تداوم خود می باشد. با این حال وقتی این مفهوم طی زمان مطرح می شود بقاء و راهبردهای حفظ آن معنی تولید مثل به خود می گیرد (کلارکین و لنزن ویجر، 1996).

INLINE  عمل هیسترکتومی یا برداشتن رحم چیه؟ 

مرحله چهارم- انتزاع: به توانایی ترکیب تفاوت ها، بیان سمبلیک حوادث، سنجیدن و استدلال و پیش بینی انتزاع می گویند. زمانیکه فرد از قید واقعیت و حال خارج می شود، ممکن است بطور معمول با استفاده از سبک های پردازش انتزاعی، ساختارهای بدیعی بوجود آیند. ذهن انتزاع گرا ممکن است واقعیتهای خارجی را منعکس کند ولی آنها را در یک فرایند مجدداً ساختاربندی کرده و بطور کنشی آنها را بصورت روش های انتزاعی پدیدارگرایانه تغییر شکل می دهد. ادراک بوسیله فرایندهای نمادسازی انتزاعی تغییر شکل پیدا می کند. نه تنها تصورات درونی و بیرونی از قید حس مستقیم و واقعیات تحسمی رها شده و می توانند تبدیل به یک ماهیت شوند، بلکه زمان معاصر نیز فوریت و اثر خود را از دست داده و به اندازه یک ساختار به یک ماده تبدیل می شود.

بر اساس نظر میلون سیستم تحولی شخصیت مطمئن ترین روش برای تشریح شخصیت شناسی فراهم می کند. بر خلاف فرمول بندی های گذشته (فروید، پیازه، اریکسون)، ساختن یک مدل رشدی بر اساس مراحل تحولی نوروپسیکولوژیک عاقلانه تر از ساختن آن بر اساس فرایندها و مراحل روانی جنسی یا شناختی است (کلارکین و لنزن ویجر، 1996).

بر اساس نظریه میلون شخصیت عبارت است از الگوی پیچیده و بسیار عمیقی از ویژگی های روانشناختی که نمی توان به راحتی آنها را ریشه کن کرد و تقریباً به صورت خودکار، خود را در تمامی جنبه های عملکرد فرد آشکار می سازد. این ویژگی ها فراگیر بوده و ماتریس پیچیده ای از پیش آگهی های زیستی و یادگیری ها را تشکیل داده و الگوی ادراکی، احساس، تفکر و شیوه های مقابله آن فرد را می سازند. شخصیت آمیزه ای از احساسات، ادراکات، افکار و رفتارهای نامرتبط نیست، بلکه سازمانی کاملاً درهم تنیده از نگرش ها، عادات و عواطف است. اگرچه ما زندگی خود را با احساسات و واکنش های کم و بیش نامرتبط و مختلف شروع می کنیم، ولی به مرور زمان دامنه آنها را مخدوش کرده و خزانه رفتاری خاص خودمان را می سازیم. این خزانه رفتاری است که ما را از دیگران متفاوت کرده و شیوه مقابله ما را در برخورد با دیگران و در درون خودمان تعیین می نماید. در دیدگاه میلون اختلال شخصیت یک بیماری نیست که از خارج وارد شده و بهنجاری فرد را از بین ببرد. از این رو میلون به جای اختلال شخصیت اصطلاح الگوهای بالینی شخصیت استفاده می نماید. از این دیدگاه، همانطور که بیماری جسمی سیستم ایمنی بدن است که مشخص می کند آیا فرد بیمار خواهد شد یا خیر، در مسایل روانی نیز سبک شخصیتی فرد یعنی مهارت های و انعطاف های سازگارانه فرد است که تعیین می کند آیا وی در مقابله با محیط از پای درخواهد آمد یا خیر (شریفی، 1386).

 

[1] – Widiger

[2] -Clarkin

[3] -Lenzenweger