جایگاه هیجانات کجست؟

جایگاه هیجانات :

در انسان بادامه مغز خوشه ای بادامی شکل از ساختارهای به هم پیوسته ای است که در بالای ساقه مغز نزدیک انتهای حلقه لیمبیک قرار گرفته است در هر یک از دو نیمکره مغز یک بادامه قرار دارد که در طرفین سر جای گرفته اند بادامه مغز انسان در مقایسه با نزدیک ترین بستگان تکاملی آن یعنی نخستین ما تا حدودی بزرگتر است ( گلمن 1383)

هیپوکامت بادامه مغز دو قسمت مهم « مغز بویایی » اولیه بودند که در جریان تکامل موجب پیدایش قشرمخ و سپس قشر تازه مخ گردیدند هنوز هم این ساختارهای لیمبیک اکثر کارهای مربوط به یادگیری و به خاطر سپاری را انجام می دهند تخصص بادامه مغز در مسایل هیجانی است هر گاه بادامه مغز از سایر قسمت های مغز جدا شود بدین می انجامد که فرد به ناتوانی چشمیگیری در سنجش معنای هیجانی وقایع دچار شود که گاهی اوقات به این وضعیت کوری عاطفی می گویند (‌گلمن 1383) افرادی که به این حالت دچار می شود ارزیابی هیجانی و تسلط بر خویش را از دست می دهند بادامه مغز به عنوان مخزن خاطرات هیجانی عمل می کند و از همین رو اهمیت دارد زندگی بدون بادامه مغز زندگی ای عاری از معنای شخصی است فقط عاطفه نیست که به بادامه مغز وابسته است تمام هیجانهای انسان به آن بستگی دارد حیوان هایی که بادامه مغزشان برداشته شده یا پیوندهایش قطع شده است فاقد ترس و خشم هستند میلی به رقابت یا همکاری ندارند و دیگر جایگاهشان را در سلسله مراتب اجتماعی گونه خود را درک نمی کنند در این حیوان ها ، هیجان کم اثر می شود و یا از بین می رود ترشح اشک که نشانه ای هیجانی و مختص بشر است به وسیله بادامه مغز و ساختاری نزدیک آن به نام شکنج کمربندی تحریک می شود .

ما در مغز دو فکر و دو نوع هوش داریم ، هوش عقلانی و هوش هیجانی آنچه را در زندگی انجام می دهیم هر دوی آنها تعیین می کنند فقط هوشبهر مطرح نیست بلکه هوش هیجانی نیز حائز اهمیت است .

در واقع هوش نمی تواند بدون هوش هیجانی به بهترین وضع کار کند علی القاعده این که سیستم لیمبیک و قشر تازه مخ و نیز بادامه مغز و قشر پیش پیشانی مکمل هم می باشند به این معناست که هر کدام از آنها در زندگی فکری ما همکاری کامل دارند وقتی این همکاران به خوبی کنش متقابل داشته باشند هوش هیجانی و نیز قوای عقلانی پدیدار می شود ( گلمن 1383) با آگاهی بر این مطلب باور کهن کشاکش میان منطق و احساسات وارونه می شود این درست نیست که مانند اراسموس بخواهیم هیجان ها را کنار بگذاریم و منطق را جایگزین آن سازیم بلکه می خواهیم تعادلی هشیارانه میان این دو به وجود آوریم . کمال مطلوب باور کهن ، عقلی رها از نفوذ هیجان است اما باور جدید ما را به هماهنگ ساختن عقل و احساس توصیه می کند برای اینکه بتوانیم این مطلب را به خوبی در زندگی خود به کار گیریم باید در ابتدا دقیقاً دریابیم که استفاده از هوش هیجانی به چه معناست ( گلمن 1383)

INLINE  دانلود آهنگ بی کلام

چگونه حوزه هوش عاطفی شکل گرفت ( چگونه رواج پیدا کرد ) ؟

بحث های فلسفی در مورد رابطه بین تفکر و عاطفه در فرهنگ مغرب زمین به بیش از 2000 سال قبل بر می گردد در این جا ما به فعالیت های روان شناسی از سال 1900 میلادی تا کنون اشاره           می نماییم این سالها را می توان به 5 دوره تقسیم کرد :

1- سالهای 1969-1900 دوره ای که در آن مطالعات روان شناختی مربوط به هوش و عاطفه جدا و مستقل از یکدیگر صورت می گرفت .

2- سالهای 1989-1970 دوره ای که طی آن روان شناسان به بررسی چگونگی تاثیر عواطف و تفکر بر یکدیگر می پرداختند

3- سالهای 1993-1990 دوره ای که در آن هوش عاطفی به عنوان یک موضوع مورد مطالعه و تحقیق مطرح گردید

4- سالهای 1997-1994 دوره ای که طی آن مفهوم هوش عاطفی رواج یافت

5- از سال 1998 تاکنون  دوران اخیر که دوران انجام مطالعات شفاف سازی در مورد مفهوم هوش عاطفی است

دوره ی اول یعنی سالهای 1969-1900 دوره ای بود که تحقیقات پیرامون هوش و عاطفه در حوزه هایی جداگانه صورت می گرفت در حوزه ی هوش اولین آزمون ها ساخته و توسعه پیدا کردند هوش به عنوان عاملی در نظر گرفته می شد که در برگیرنده ی توانایی انجام صحیح امور و استدلال کردن است در این دوره هم چنین اساس زیست شناختی هوش مورد مطالعه قرار گرفت .

در بررسیهای مربوط به عواطف پژوهشگران درگیر موضوع مرغ و تخم مرغ بوند بدین ترتیب که شخصی که با یک موقعیت استرس آور مواجه می شود ( مثلا دیدن خرس ) ابتدا پاسخ فیزیولوژیکی هیجان از خود نشان می دهد ( مثلا افزایش ضربان قلب ) و سپس احساس هیجان می کند یا ابتدا احساس هیجان در او شکل می گیرد و سپس تغییرات فیزیولوژیکی دراو بروز پیدا می کند مسئله دوم در بررسی عواطف این بود که آیا عواطف مفهومی عام وجهان شمول است یا به وسیله ی عوامل فرهنگی تعیین و تفکیک می شود داروین عقیده داشت که عواطف در بین همه حیوانات و از جمله انسان مشترک است این عقیده در تضاد با فلسفه شک گرایی روان شناسان اجتماعی بود که معتقد بودند عواطف در فرهنگهای مختلف به اشکال مختلف بروز پیدا می کند دومین دوره یعنی سالهای 1989-1970 دوره ای بود که طی آن پیشرفت های چندی در زمینه ی هوش عاطفی صورت گرفت هوش و عاطفه که قبلا حوزه ی جداگانه ای بودند در این دوره در یک حوزه ی جدید به یکدیگر نزدیک شدند و حوزه ی جدیدی را با عنوان شناخت و احساس         ( تفکر عاطفه ) تشکیل دادند در این حوزه ی جدیدتر پژوهشگران به دنبال یافتن قوانین مناسبی در این مورد بودند که عواطف به چه چیزی اشاره دارد و چه زمانی بروز می کنند برخی از پژوهشگران نظر داروین مبنی بر این که عواطف در بین افراد یک گونه یکسان است و این که عواطف تظاهرات بیرونی احساسات درونی در مورد روابط می باشند در تایید کردند در این دوره هم چنین تاثیر عاطفی بر تفکر افراد افسرده و افرادی که قبلا به اختلال دو قطبی                                   ( مانیک – دپرسیو ) مبتلا بودند مورد بررسی و آزمایش قرار گرفت پژوهشگرانی که درباره هوش مصنوعی مطالعه می کردند ، علاقمند به دانستن این موضوع شدند که آیا لازم است نظام های ویژه را به شکل برنامه های رایانه ای طراحی کنند تا بتوانند احساسات شخصیت های داستانی را درک نمایند تحقق این امر مستلزم تهیه و تدوین تعدادی از قوانین اساسی عواطف و نیز تعیین مصادیق و معنای آنها بود که در بررسی و مطالعه ی موضوع شناخت و عاطفه مورد توجه قرار گرفته بود این موضوع گرچه کم اهمیت به نظر می رسد اما نیازمند تبادل نظر بین محققان هوش مصنوعی و کسانی بود که در مورد عاطفه و شناخت مطالعه می کردند .

INLINE  فرانشیز چیه؟