آشفتگیهای هیجانی از کجا نشات میگیرند؟

4-3-2-           ماهیت آشفتگیهای هیجانی

اگر هدایت افراد به سمت تبدیل شدن به یک انسان خود شکوفا را به عنوان هدف روان درمانی تلقی کنیم، آنگاه می توان مفهوم آسیب شناسی یا اختلال را این گونه تعریف کنیم که فرد بیمار فردی است که از رسیدن به خود شکوفایی بازمانده است. افراد به این دلیل از خود شکوفایی باز می مانند که تجربه های تحولی آن ها مانع از رسیدن به خود شکوفایی شده است. از این رو نشانه ها یا مشکلات روان شناختی به عنوان علائم شکست در رسیدن به خود شکوفایی تلقی می شود. اضطراب، احساس گناه و پرخاشگری نتیجه ی ناکامی افراد در دست یابی به سائق خود شکوفایی است. ناهماهنگی و شکاف بین موقعیتی که فرد در آن قرار دارد با موقعیتی که فرد می تواند به آن دست یابد، منبع اضطراب و احساس گناه است. افرادی که به خود شکوفایی نرسیده اند که فاقد ویژگی های ذکر شده برای افراد خود شکوفا می باشد. این افراد در پذیرش خود مشکل دارند و دارای ارزش خود پایینی هستند. آنان به روی تجربه های محیطی گشوده نیستند و ارتباطشان با واقعیت مغشوش است. این افراد به جای مشکل مدار بودن، خود مدار هستند. آنان وابسته اند و به جای داشتن زندگی اصیل همواره نقاب به صورت خود می زنند. آنان خلاقیت خود را سرکوب کرده و نمی توانند از تمام ظرفیت های بالقوه خود استفاده کنند.

 

5-3-2                مقایسه دو انگیزه اساسی

به کاربردن عبارت صیانت، بقا، ارتقا و خودشکوفایی به تنهایی، این سئوال را مطرح می کند که آیا واقعا دو انگیزه ی اساسی (صیانت ذات و خودشکوفایی) وجود ندارد. شاید مازلو با در نظر گرفتن مفاهیمی چون انگیزه ی کارآمدی و انگیزی رشد موثر بوده باشد. صیانت یا بقا و ارتقا و خود شکوفایی، ممکن است دو مفهوم مشابه به عنوان انگیزه که در شرایط متفاوتی به کار می روند، باشند. آدلر نکته متفاوتی را در مورد این انگیزه در افراد سالم و نوروتیک یافت. افراد روان نژند، تهدید می شوند و برای فائق آمدن بر این احساس عمیق حقارت است که دست به احیای مجدد ارزش خود می زنند، یا برای فائق آمدن بر احساس حقارت تلاش برای خود برتری می کنند. از سوی دیگر، افراد سالم، از تهدید آزادند و بدون احساس حقارت می توانند برای کمال تلاش کنند. برای افراد ناسالم، آشفته، یا نابهنجار، تحت تاثیر استرس و تهدید، تلاش مثبت و سلامتی میسر می شود، اگر آن ها دوباره تهدید یا حمله را دفاع کرده و برای حفظ و تامین آنچه هستند  و دارند، بکوشند. انرژی ها در خدمت صیانت ذات هستند. گلدشتاین نکته مشابهی را مطرح کرده است. او سائق صیانت از ذات را به عنوان یک پدیده ی آسیب شناختی در نظر گرفته است. در مورد خود شکوفایی مطرح کرده است که تحت تاثیر تغییرات ناشی از بیماری یا تهدید، فرد حیطه ی زندگی اش محدود می شود و برای حفظ و دفاع وضعیت محدود موجود اقدام می کند. بنابراین صیانت ذات و حفظ بقا شکل آسیب شناختی خود شکوفایی است. شکل غلط خود شکوفایی است که صرفا برای افراد آشفته یا تهدید ه شده وجود دارد. سئوالات جدی زیادی درباره مفهوم این انگیزه ی اساسی واحد ایجاد شده و چه کسی هست که ادعا کند فرد تعداد زیادی انگیزه و هدف متنوع طبق یک سلسله مراتب از خودش دارد؟ نظریه سلسله مراتبی مازلو نمونه ای هدفمند از این دست می باشد که نشناخته شده است. این سلسله مراتب با یک نیاز بدنی شروع شده که نیرومندترین و اولین است. این نیاز پیش نیاز نیازهای دیگر است. زمانی که این نیاز ارضاشد،  نیاز ایمنی ظاهر می شود. سپس نیاز تعلق پذیری می آید. نیاز دوست داشتن، نیاز ارزشمند بودن و سپس نیاز به خود شکوفایی. مشکل اینجاست که این نظم ثابت نیست. همانطور که خود مازلو فهمید، همیشه این طو نیست که نیاز فیزیولوژیک در بالاترین اولویت باشد. یک فرد ممکن است زندگی اش را قربانی شرافتش کند. بنابراین باید به این اصل که ناهماهنگی ظاهری دارد، دوباره سازمان دهیم. مفهوم خود شکوفایی به عنوان تنها نیاز بنیادی فراهم آورنده این اصل نظم دهنده است. این اصل می کوشد تا به اغتشاشی که ما در تلاش برای فهم،سازمان دادن یا یکپارچه ساختن انگیزه ها و سائق های اسناد داده شده به موجودات انسانی با آن روبرو هستیم، را تصریح کند یا از بین ببرد. در واقع هیچ گونه نیازی برای تلاش به سازمان  دادن به نیازها و سائق ها در یک سلسله مراتب وجود ندارد. سلسله مراتب به مفهومی که در آن یک نیاز بالاتر از نیاز دیگر قرار می گیرد، وجود ندارد. در واقع تمام نیازهای ویژه انسان ها در خدمت تمایل بنیادی انسان ها برای حفظ و ارتقاء خود قرار دارد. نیازهای خاص افراد با توجه به اولیت زمانی آن ها از نظر نوع ارتباطشان با نیاز پایه خد شکوفایی سازمان دهی می شود. در یک زمان واحد نیازی که بیشترین ارتباط را با خود شکوفایی دارد، خود را د راولیت قرار می دهد و یا به تعبیر روان شناسان گشتالت مرتبط ترین نیاز بعدی با خود شکوفایی سازمان دهی می شود و سایر نیازها در مزینه قرار می گیرد. تمامی این نیاز ها بوسیله نیاز پایه به خود شکوفایی سازمان  دهی می شوند و اهمیت و ارتباط آن نیازها از طریق این نیاز برقرا می شود.

INLINE  فرانشیز بیمه چیه و در چه مواردی اعمال می شه؟ 

 

6-3-2               انسان ها موجوداتی اجتماعی هستند

انسان ها به منظور شکوفا کردن خود نیازمند ارتباط با دیگران هستند. طبق گفته ی ارسطو انسان حیوانی اجتماعی است. از آن جائیکه انسان دوران کودکی طولانی ای را پشت سر می گذارد، لذا یاد می گیرد به دیگران وابسته شود و نیازمند عواطف و احساسات دیگران باشد. انسان ها تنها در جامعه یا گروه می توانند به فردیت خود دست یابند. نکته مسلم آن است که یک فرد نمی تواند به خود شکوفایی دست یابد مگر آنکه در گروه یا جامعه به سر برد. تسهیل روابط بین فردی می تواند به خود شکوفایی افراد کمک کند. در گروه ها یا جوامعی که روابط بین فردی تسهیل شده ای وجود داشته باشد، افراد به خود شکوفایی یکدیگر کمک می کنند. این روابط دو سویه هسند. راجرز معتقد است که برای ارتقا دادن به خود ناگریز از ارتقاء بخشیدن به دیگران هستیم. طبق تعریف خود شکوفا شدن یک موجود زنده در مسیر اجتماعی شدن تحقق می پذیرد.

توجه گسترده به معنویت و موضوعات معنوی از یک سو و از سوی دیگر، تاثیر این عرصه بر سلامت روان (ابعاد خود شکوفایی) و همینطور، تمرکز حرفه ای روز افزون بر این حیطه، وارد کردن ابعاد معنوی و مذهبی را در سلامت روان و بهزیستی (شاخص های خود شکوفایی)، ضروری ساخته است. برخی از روان شناسان، معنویت را به عنوان تلاش دائمی بشر برای پاسخ دادن به چراهای زندگی تعریف کرده اند  ( پترسون، 1985).

ویلر (2000)، به نقل از بورک و همکاران، (2005)، معنویت را بالاترین مراحل تمام خطوط سیر رشد می داند. به نظر او، معنویت حالتی است مانند عشق که فرد می تواند در هر مرتبه ای که قرار دارد، داشته باشد. برای بسیاری از افراد، مفهوم معنویت رابطه ی نزدیکی با ارزش های اخلاقی دارد، عده ای دیگر هم به تبع بحث از دین، از آن سخن گفته اند. راجرز (2000)، مذهب و اخلاق را اشکال و تعابیری از معنویت می داند، ولی به مذهب بهای بیشتری می دهد و معتقد است که ریشه های معنوی جامعه اخلاقی را نیز باید در مذهب جستجو کرد. اما رگامی (به نقل از راجرز، 2000) معنویت را بیشتر در ارتباط با اخلاق قرار می دهد.

شلدریک (به نقل از اشید، 2000) نیز معتقد است که تلاش معنویت مدرن بیشتر در جهت آشنایی دادن انسان و ارزش های مذهبی است.

از طرفی دیگر، وقتی پیشینه ی مربوط به شخصیت سالم مورد بررسی قرار می گیرد، ملاحظه می­شود که روان شناسی در آغاز به جای مطالعه ی سلامت روان به بررسی بیماران روانی و جنبه ی بیمار نهاد آدمی می پرداخت و رهایی از بیماری عاطفی یا نداشتن رفتار روان پریشانه را برای داشتن سلامت روان و شخصیتی سالم، کافی می دانست. اما در سال های اخیر، شمار روز افزونی از روان شناسان به قابلیت کمال و دگرگونی در شخصیت آدمی روی آورده اند و سطح مطلوب کمال و رشد و سلامت شخصیت را فراسوی بهنجاری می دانند. آن ها معتقدند که نداشتن بیماری عاطفی تنها نخستین گام ضروری برای  داشتن شخصیتی سالم و حرکت به سوی رسد و کمال است و انسان پس از این گام راهی دراز در پیش دارد و باید برای حصول سطح پیشرفته ی کمال و خود شکوفایی و تحقق بخشیدن به تمامی استعداد های بالقوه اش تلاش کند (شولتس، ترجمه ی خوشدل 1385). شاید این موضوع، کسانی را که احساس می کنند در کوشش برای رهایی از بیماری روانی به اندازه­ی کافی دشواری دارند، ناامید کند. اینک به آن ها می گویند بهنجار بودن، یعنی داشتن حداقل ملاک سلامت روان، کافی نیست و باید به سطوح عالیتر کمال انسانی و به فراسوی بهنجاری دست یابند. به نظر روان شناسان کمال، امکان دارد تمام جهات زندگی رضایت بخش باشد ولی انسان همچنان از دلتنگی عذاب آور و ملال و ناامیدی و بیهودگی و بی معنایی رنج ببرد (شولتس، ترجمه خوشدل، 1385).

مازلو ( به نقل از شولتس، وشولتس، ترجمه سید محمدی، 1381)، معتقد است که نیاز به رسیدن به کمال و خود شکوفایی نیاز فطری در تمام انسان هاست. این نیاز افراد را وا می دارد تا به حداکثر آنچه لیاقتش را دارند، تبدیل شوند، حتی اگر تمام نیازهای دیگر ارضا شده باشند، چنانچه خود را شکوفا نکنند، بیقرار، ناکام و ناخشنود خواهند بود. مازلو (به نقل از شولتس، ترجمه خوشدل، 1385، ص 11) این مسئله را به روشنی بیان می کند که: «اگر آگاهانه طرحی در افکنده اید که از آنچه در توان شماست کمتر باشید، به شما هشدار می دهم که تا آخر عمر تان ناشادمان خواهید ماند». بنابراین، به نظر می رسد تلاش برای رشد و خودشکوفایی و رسیدن به کمال، جزئی از تلاش برای حصول سلامت روان به حساب می آید ( سعیدی نژاد، زهره، 1387).

INLINE  علم هم می گوید اگه دلتون جوون باشه بیشتر عمر می کنین 

پژوهش هایی در زمینه بررسی تاثیر معنویت بر خود شکوفایی انجام گرفته است. به عنوان مثال، نتایج تحقیقات کامپتون و بکر[1] (1983) نشانگر تاثیر مثبت مراقبه بر خود شکوفایی گروه نمونه بود. در تحقیق دیگری که بر روی گروهی از دانشجویان انجام شد، نتایج نشانگر تاثیر مثبت مراقبه و آرامش عضلانی بر افزایش خود شکوفایی بود (جانویاک و هاکمن[2]، 1994). در پژوهش دیگری که توسط کلارک و همکارانش (2007) بر روی کارکنان یک بیمارستان انجام گرفت، نتایج نشان داده است که 98% افراد گروه نمونه معتقد بودند که از سعادت معنوی بر خوردا بودند. میانگین اعتقادات معنوی آن ها 4/89و میانگین خود شکوفایی آن ها 6/82 بود. در پژوهش دیگری که توسط ونیک و دیلان (2003) انجام شد، نتایج نشانگر ارتباط مثبت معنویت با آسایش روانی از لحاظ رشد شخصی و مذهب با آسایش روانی از لحاظ داشتن ارتباط مثبت با دیگران بود.

در پژوهش دیگری که ایل و همکارانش (1999) بر روی پزشکان و افراد سالخورده انجام دادند، نتایج نشانگر این بود که فعالیت های مذهبی درونی و با رضایت از زندگی رابطه ی مثبت دارد. در تحقیقی دیگر در هند، بر روی یک جمعیت از زنان مبتلا به سرطان سینه که توسط پاندی و همکارانش (2005) انجام گرفت، مذهب به عنوان کیفیت زندگی (آسایش جسمانی، آسایس اجتماعی، آسایش عاطفی و آسایش کارکردی) بیماران شناخته شد (برام و همکاران، 2008).

شواهد بسیاری نشان می دهد که رشد و معنویت و تجربه های معنوی برای سلامت انسان سودمند است. همبستگی بین داشتن تجربه های معنوی و سلامت (هی، 1982، هی و موریس[3]، 1978)، انعطاف پذیری شخصی و تجربه های معنوی (توماس، و کوپر[4]، 1980)، عزت نفس و ایمان مذهبی (فورست و هیلی، 1990)، با ادعاهای  مبنی برداشتن ارتباط با خدا و سلامت (پولنر[5]، 1989)، نشان داده شده است و تجربه های معنوی را می توان به عنوان یک ساز و کار خود شفا دهنده تفسیر کرد. مطالعات آزمایشی نیز نشان می­دهند بین مذهب و معنویت و سلامت رابطه ی معناداری وجود دارد، با این حال دلایل این ارتباط مبهم است (هیل و پارگامنت، 2003)، همچنین در خصوص اهمیت نقش مذهب و معنویت در زمینه­ی سلامت و بیماری علاقه رو به رشدی وجود دارد.

یک نظریه روان شناختی مطرح کرد که افراد بحرانهایی را همراه با پشت سر گذاشتن سن شان، تجربه می کنند، تا اینکه در زندگی سطحی از «یکپارچگی خود» خود را بدست می آورند. با این یکپارچگی فرد به معنا و پذیرشی که در زندگی می­خواهد، می رسد. اریکسون مطرح کرد که افراد وقتی به دوران بزرگسالی میرسند، دست به مرور زندگی می زنند. در طول بازنگری شان اگر معنا یا هدفی در زندگیشان بیابند به یکپارچگی خود می رسند. از سوی دیگر، اگر در طول این بازنگری، فرصت های از دست رفته ی زیادی را ببینند، در نتیجه به یکپارچگی خود دست نیافته اند. طبق این نظریه، بزرگسالانی که به این سطح از یکپارچگی می رسند باید کم ترین میزان اضطراب مرگ را داشته باشند  ( اریک اریکسون1950).

کوئین و رزینکوف رابطه ای بین اضطراب مرگ و احساس هدفمندی در زندگی و ادراک زمان دریافته اند. این محققان دریافتند که افراد برخوردار از احساس هدفمندی کمتر، در زندگی از اضطراب مرگ و حساسیت نسبت به آینده ی بیشتری رنج می برند. هر اندازه افراد مسن تر می­شوند، به نظر می رسد آگاهی از آینده و ادراک از نقش مثبت خود در آینده در آن ها کم رنگ تر می شود. این امر به نوبه ی خود باعث می شود که سطوح سلامت سالمندان تحت تاثیر متغیرهای مرتبط با اضطراب مرگ کاهش پیدا کند. با توجه به نظریه ی خود شکوفایی ابراهام مازلو، افرادی که در رسیدن به خود شکوفایی یادر تحقق بخشیدن به توان بالاقوه خود به عنوان یک انسان باز می مانند، در مقایسه با افرادخود شکوفا و موفق، اضطراب مرگ بالاتری را تجربه می کنند ( روات و کرکپاتریک، 2002).

[1] – Campton & Beker

[2] – Janowiak & Hackman

[3] – Hay & Moris

[4] – Thomas & Cooper

[5] – Pollner